افکارِ ما!

یکی از دوستان(تنهاتر از تنها خودم) یه مدت قبل این پست رو گذاشته بود:

 خورشیدی که دراه غروب است ...شاهداست.

شبی که مرا به بی توبودن محکوم کرد...شاهداست.

تاریکی که تنها رفیقش تنهای است...شاهداست.

دلی که درطول عمرش خوشی خوبی ندیده است...شاهداست.

اشکی راکه سر راهت ریخت...شاهداست.

ستارها  که تنها امید روشنی است...شاهداست.

آرزوهای دلی که به پرتگاه مرگ تبدیل شد...شاهداست.

سنگ صبورسفیدی که یادگارازتوست هم رنگ من شد...شاهداست.

خدای راکه دردل جزاوبه کس نگویم...شاهداست.

عشقی که نه اعتماد ونه اعتقاد داشت...شاهداست.

وعزراییّل که امشب جان خواهدگرفت...شاهداست

ولی به نظر من:

خورشیدی که پشت کوهها منتظر طلوع است ...شاهد است!

 روزی که خداوند دیگربار برای بودن ونفس کشیدن به تو هدیه کرد ...شاهد است!

روشنایی زیبای چشمهای مانده به راهت... شاهد است!

 دلی که خود را برای دیدن خوبی ها و خوشی ها از حالا تا هزارسال آماده می کند...شاهد است!

 لبخندِجان گرفته بر لبهایت... شاهد است!

 ستاره های نورافشان  که بشارت روزنه های امیدبه خدا در شب تاررا به ما هدیه می دهد...شاهد است!

 آرزوهای دلی که خود را بازیافتند و تبدیل به زیباترین آرزوهای محفوظ قلب گشتند...شاهد است!

 یادهاوخاطرات قشنگی که به یادگار مانده است ...شاهد است!

 خدای همیشه مهربان بالای سر ...شاهد است!

 عشقی که به آن اعتقاد و اعتماد داری ...شاهداست!

 اینجا ،با این همه امید و عشق و خدای عزیز هرگز جایی برای عزرائیل نیست،تو شاهد باش!

ونظر شما چیه؟ 

 

 

/ 28 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عـــــــــــنـایــــت

ای کاش میتوانستم یک لحظه میتوانستم ای کاش بر شانه های خود بنشانم این خلق بیشمار را، گرد حباب خاک بگردانم تا با دو چشم خویش ببینند که خورشیدشان کجاست و باورم کنند

عـــــــــــنـایــــت

این روزها زیــــــــادی ساکت شــــــــــده ام ، نمی دانــــــم چـــــــرا حرفــــــــهایم، به جـــــــــــــای گلو از چشمهایم بیرون می آیند.

عـــــــــــنـایــــت

ابراهیم بت خانه ی دلم شدم! تمام بت هایش را شکستم و تبر بر گردن خود نهادم... تا ثابت کنم هنوز می پرستمت... لیاقت گلستانت را نداشتم (!) که به آتش دنیا گرفتار شدم ... اما میدانم هستی و همین برایم کافیست تا دنیا را گلستان ببینم ...

عـــــــــــنـایــــت

ای کاش میتوانستم یک لحظه میتوانستم ای کاش بر شانه های خود بنشانم این خلق بیشمار را، گرد حباب خاک بگردانم تا با دو چشم خویش ببینند که خورشیدشان کجاست و باورم کنند

عـــــــــــنـایــــت

چرا نمی گویند كه آن كشیده سر از شرق - آن بلند اندام سیاه جامه به تن، دلبرِ دلیر ز شاهراه كدامین دیار می آید و نور صبح طراوت بر این شب تاریك چه وقت می تابد؟ در انتظار امیدم، در انتظار امید طلوع پاك فلق راچه وقت آیا من به چشمِ غوطه ورم در سرشك خواهم دید؟

مهندس هویج

سلام رها جان. ممنون از جملات قشنگی که نوشتی. واقعا با نوشته هات موافقم. عالی بودن. ممنون از حضورت و نظر خوبت.

میلاد آرشام

اوا !!!! مهندس هرجا که میرم هستی که... ــــــ قشنگ بودن[عینک]

عسل

سلام رها جان. ممنونم از حضور پرمهرتون. زنده باشید و سربلند.[گل]