علامه جعفری و ازدواج با زیباترین دختر دنیا

ایام قلب‌الاسد (۱۰ تا ۲۱ مرداد) که ما خرماپزان می‌گوییم و نجف با ۲۵ یا ۳۵ درجه خیلی گرم می‌شد. آن سال در اطراف نجف باتلاقی درست شده بود و پشه‌هایی به وجود آمده بود که عرب‌های بومی را اذیت می‌کرد. ما ایرانی‌ها هم که، اصلاً خواب و استراحت نداشتیم.آن سال آنقدر گرما زیاد بود که اصلاً قابل تحمل نبود نکته سوم این‌که حجره من رو به شرق بود. تقریباً هم مخروبه بود.من فروردین را آنجا به طور طبیعی مطالعه می‌کردم و می‌خوابیدم. اردیبهشت هم مقداری قابل تحمل بود، ولی دیگر از خرداد امکان استفاده از حجره نبود.
گرما واقعاً کشنده بود. وقتی می‌خواستم بروم از حجره کتاب بردارم مثل این بود که با دست نان را از داخل تنور برمی‌دارم، در اقل وقت و سریع!
با این تعاریف این جشن افتاده بود به این موقع، در بغداد و بصره و نجف، گرما تلفات هم گرفته بود. ما بعد از شب نشستیم، شربت هم درست شد، آقا شیخ حیدرعلی اصفهانی که کتابی هم نوشته بود به نام «شناسنامه خر» آمد.
مدیر مدرسه‌مان، مرحوم آقا سیداسماعیل اصفهانی هم آنجا بود. به آقا شیخ علی گفت: آقا شب نمی‌گذره، حرفی داری بگو، ایشان یک تکه کاغذ روزنامه در آورد.
عکس یک دختر بود که زیرش نوشته بود «اجمل بنات عصرها» (زیباترین دختر روزگار)، گفت: آقایان من درباره این عکس از شما سوالی می‌کنم.
اگر شما را مخیر کنند بین این‌که با این دختر به طور مشروع و قانونی ازدواج کنید (از همان اولین لحظه ملاقات عقد جاری شود و حتی یک لحظه هم خلاف شرع نباشد) و هزار سال هم زندگی کنید، با کمال خوشرویی و بدون غصه، یا این‌که جمال علی(ع) را مستحباً زیارت و ملاقات کنید، کدام را انتخاب می‌کنید.

سوال خیلی حساب شده بود. طرف دختر حلال بود و زیارت علی(ع) هم مستحبی. گفت: آقایان واقعیت را بگویید. جانماز آب نکشید، عجله نکنید، درست جواب دهید.
اول کاغذ را مدیر مدرسه گرفت و نگاه کرد و خطاب به پسرش که در کنارش نشسته بود با لهجه اصفهانی، گفت: سیدمحمد! ما یک چیزی بگوییم نری به مادرت بگویی‌ها؟ معلوم شد نظر آقا چیست. شاگرد اول ما نمره‌اش را گرفت! همه زدند زیر خنده. کاغذ را به دومی دادند. نگاهی به عکس کرد و گفت: آقا شیخ علی، اختیار داری، وقتی آقا (مدیر مدرسه) این‌طور فرمودند مگر ما قدرت داریم که خلافش را بگوییم. آقا فرمودند دیگه! خوب در هر تکه خنده راه می‌افتاد.
نفر سوم گفت: آقا شیخ حیدر این روایت از امام علی(ع) معروف است که فرموده‌اند: «یا حارث حمدانی من یمت یرنی» (ای حارث حمدانی هر کی بمیرد مرا ملاقات می‌کند)‌
پس ما ان‌شاءالله در موقعش جمال علی(ع) را ملاقات می‌کنیم! باز هم همه زدند زیرخنده، خوب اهل ذوق بودند. واقعاً سوال مشکلی بود. یکی از آقایان گفت: آقا شیخ حیدر گفتی زیارت آقا مستحبی است؟ گفتی آن هم شرعی صد درصد؟ آقا شیخ حیدر گفت: بلی.
گفت: والله چه عرض کنم. (باز هم خنده حضار)‌
نفر پنجم من بودم. این کاغذ را دادند دست من. دیدم که نمی‌توانم نگاه کنم، کاغذ را رد کردم به نفر بعدی، گفتم: من یک لحظه دیدار علی(ع) را به هزاران سال زناشویی با این زن نمی‌دهم. یک وقت دیدم یک حالت خیلی عجیبی دست داد. تا آن وقت همچو حالتی ندیده بودم. شبیه به خواب و بیهوشی بلند شدم. اول شب قلب‌الاسد وارد حجره‌ام شدم، حالت غیرعادی، حجره رو به مشرق دیگر نفهمیدم، یک‌بار به حالتی دست یافتم. یکدفعه دیدم یک اتاق بزرگی است یک آقایی نشسته در صدر مجلس، تمام علامات و قیافه‌ای که شیعه و سنی درباره امام علی(ع) نوشته در این مرد موجود است. یک جوانی پیش من در سمت راستم نشسته بود. پرسیدم: این آقا کیست؟
گفت: این آقا خود علی(ع) است، من سیر او را نگاه کردم. آمدم بیرون، رفتم همان جلسه، کاغذ رسیده دست نفر نهم یا دهم، رنگم پریده بود. نمی‌دانم شاید مرحوم شمس‌آبادی بود خطاب به من گفت: آقا شیخ محمدتقی شما کجا رفتید و آمدید؟ نمی‌خواستم ماجرا را بگویم، اگر بگم عیششون بهم می‌خوره، اصرار کردند و من بالاخره قضیه را گفتم و ماجرا را شرح دادم، خیلی منقلب شدند.
خدا رحمت کند آقا سیداسماعیل (مدیر) را خطاب به آقا شیخ حیدر، گفت: آقا دیگر از این شوخی‌ها نکن، ما را بد آزمایش کردی. این از خاطرات بزرگ زندگی من است.

/ 15 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عــــنــایـــت

سپاس و آفرین آن پادشا را که گیتى را پدید آورد و ما را بدو زیباست ملک و پادشایى که هر گز ناید از ملکش جدایى خداى پاک و بى همتا و بى یار هم از اندیشه دور و هم ز دیدار نه بتواند مرو را چشم دیدن نه اندیشه درو داند رسیدن نه نقصانى پذیرد همچو جوهر نه زان گردد مرو را حال دیگر نه هست او را عرض با جوهرى یار که جوهر پس ازو بوده ست ناچار نشاید وصف او گفتى که چون است که از تشبیه و از وصف او برون است به وصفش چند گفتى هم نه زیباست که چندى را مقادیرست و احصاست

عــــنــایـــت

کجا وصفش به گفتن هم نشاید که پس پیرامنش چیزى بباید به وصفش هم نشاید گفت کى بود کجاهستش را مدت نپینود و گر کى بودن اندر وصفش آید پس او را اول و آخر بباید نه با چیزى بپیوسته ست دیگر که پس باشند در هستى برابر نه هست او را نهاد و حد و مقدار که پس باشد نهایاتش پدیدار نه ذات او بود هر گز مکانى نه علم ذات او باشد نهانى زمان از وى پدید آمد به فرمان به نزد برترین جوهر ز گیهان

عــــنــایـــت

بدان جایى که جنبش گشت پیدا وز آن جنبش زمانه شد هویدا مکان را نیز حد آمد پدیدار میان هر دوان اجسام بسیار نفرمایى که آراید سرایى بدین سان جز حکیمى پادشایى که قوت را پدید آورد بى یار به هستى نیستى را کرد قهار خداوندى که فرمانش روایى چنین دارد همى در پادشایى نخستین جوهر روحانیان کرد که او را نزمکان ونز زمان کرد برهنه کرد صورت شان زمادت سراسر رهنمایان سعادت

عــــنــایـــت

به نور خویش ایشان را بیاراست وزیشان کرد پیدا هر چه خود خواست نخستین آنچه پیدا شد ملک بود وزان پس جوحرى کرد آن فلک بود وزیشان آمد این اجرام روشن بسان گل میان سبز گلشن بهین شکلیست ایشان را مدور چنان چون بهترین لونى منور چو صورتهاى ایشان صورتى نیست که ایشان را نهیب و آفتى نیست نه یکسانند همواره به مقدار به دیدار و به کردار و به رفتار اگر بى اختر ستى چرخ گردان نگشتى مختلف اوقات گیهان

عــــنــایـــت

نبودى این عللهاى زمانى کزو آید نباتى زندگانى چو این مایه نبودى رستنى را نبودى جانور روى ز مى را و گر بى آسمان بودى ستاره جهان پر نور بودى هامواره فروغ نور ظلمت را ز دودى پس این کون و فساد ما نبودى و گر نه کردى بودى چرخ مایل بدین سان لختکیمیل معدل نبودى فصلهاى سال گردان نه تابستان رسیدى نه زمستان بزرگا کامگارا کردگارا که چندین قدرتش نبود مارا

عــــنــایـــت

چنان کس زور و قوت بى کرانست عطابخشى و جودش همچنانست نه گر قدرت نماید آیدش رنج نه گر بخشش کند پالایدش گنج چو خود قدرت نماى جاودان بود مرو را جود و قدرت بى کران بود به قدرت آفرید اندازه گیرى ز دادار جهان قدرت پذیرى هیولى خواند او را مرد دانا به قوتها پذیرفتن توانا چو ایزد را دهشها بى کران است پذیرفتن مرو را همچنان است پذیرد افرینشها ز دادار چو از سکه پذیرد مهر دینار مثال او به زر ماند که از زر کند هر گونه صورت مرد زرگر چو ازد خواست کردن این جهان را کزو کون و فسادست این و آن را همى دانست کاین آن گاه باشد که ارکانش فرود ماه باشد ادامه...........

عــــنــایـــت

یکى پیوند بر باید به گوهر منور گردد آن را در برابر یکى را در کژى صورت به فرمان یکى بر راستى او را نگهبان پدید آورد آن را از هیولى چهار ارکان بدین هر چار معنى از آن پیوندها آمد حرارات دگر پیوند کز وى شد برودت رطوبت جسمها را کرد چونان که گاه شکل بستن بد به فرمان یبوست همچنان او را فرو داشت بدان تقویم و آن تعدیل کاوداشت چو گشتند این چهار ارکان مهیا ازان گرمى بر آمد سوى بالا و گر سردى به بالا بر گذشتى ز جنبشهاى گردون گرم گشتى پس آنگه چیره گشتى هر دو گرمى برفتى سردى و ترى و نرمى

عــــنــایـــت

لطیف آمد ازیشان باد و آتش ازیرا سوى بالا گشت سر کش بگردانید مثل چرخ گردان همه نورى گذر یابد دریشان بدان تا نور مهر و دیگر اجرام رسد ز انجا بدین الوان و اجسام زمین را نیست با لطف آشنایى که تا بر وى بماند روشنایى و گر چونین نبودى او به گوهر نماندى روشنایى از برابر چو هستى یافتند این چار مادر هوا و خاک پاک و آب و آذر ازیشان زاد چندین گونه فرزند ز گوهرها و از تخم برومند هزاران گونه از هر جنس جان ور همیشه حال گردانند یکسر و لیکن عالم کون و تباهى دگر گون یافت فرمان الهى

امیر قافله عشق

[گل][لبخند][گل][لبخند][گل][لبخند][گل][قلب][گل][لبخند][گل][لبخند][گل][لبخند][گل] "نـــــــور" خاموشـــــي نــــدارد، زحمــــت بي خـــــود نکــــــش "کفـــــــر" آغوشــــــي نـــــدارد، زحمــــت بي خــــــود نکــــــــش تــــا مسلمانيــــــــم و غيرتمنــــــــد و "هــــــــــــادي" زاده ايـــم "حــــــق" فراموشـــــــي نــــــدارد، زحمـــت بي خـــــود نکــــــش شهادت حضرت امام هادی النقی تسلیت باد....... التماس دعا. [گل][لبخند][گل][لبخند][گل][لبخند][گل][قلب][گل][لبخند][گل][لبخند][گل][لبخند][گل]

عاشق کوهستان

باسلام و عرض ادب[گل] با اینکه شنیده بودم ... باز برام لذت بخش بود ... زنده باشید روحش شاد ... حیف از دستمون رفت ... بارها منزل ایشون رفته بودم بهره مند شده بودیم