ظرفیتم چقدره؟!!

نمازش تموم شده بود اما انگار هنوز یه حرفهایی برای گفتن داشت.

جانمازش رو تا کرد اما از جاش بلند نشد ،نگاهی به آسمون انداخت ویاد اون آیه افتاد که خدا می فرماید :« ونگاه های منتظر تو را به سوی آسمان می بینیم.»بازهم جانمازش رو باز کرد ،شاید روش نمی شد اما بالاخره دل رو به دریا زد و زمزمه کرد :لایکلف الله نفساً الا وسعها«خداوند هیچ کس را جز به اندازه توانایی اش تکلیف نمی کند».

حرفش رو گفته بود ،جانماز رو تا کرد از جاش که بلند شد نجوایی تمام وجودش روفرا گرفت که می گفت :فکر میکنی تو بهتر از خدا می دونی ظرفیتت چقدره؟؟؟؟

 

/ 37 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عنایت

همیشه از خوبی های آدم ها برای خودت یه دیوار بساز. پس هر وقت در حقت بدی کردند فقط یه آجر از دیوار بردار بی انصافیه اگه دیوار و خراب کنی

عنایت

اول از روی ادب ای گل خوشبو، سلام دوم از روی محبت به تو دارم، پیام بی تو ای دوست گذر از جهان زندان من است تا تو هستی در برم زندان،گلستان من است

عنایت

به نام خدا خالق انسان به نام انسان خالق غم ها به نام غم ها به وجود آورنده ی اشک ها به نام اشک تسکین دهنده ی قلب ها به نام قلب ها ایجاد گرعشق وبه نام عشق زیباترین خطای انسان

عنایت

تومگه باده فروشی که همه مست تواند تومگه ساغر عشقی که همه معشوق تواند منشین باهمگان ای گل زیبای دلم که به ظاهر همه مشتاق و خریدار تواند

عنایت

تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست محرمی چون تو هنوزم به چنین دنیا نیست از تو تا ما سخن عشق همان است كه رفت كه در این وصف زبان دگری گویا نیست بعد تو قول و غزل هاست جهان را اما غزل توست كه در قولی از آن ما نیست تو چه رازی كه بهر شیوه تو را می جویم تازه می یابم و بازت اثری پیدا نیست شب كه آرام تر از پلك تو را می بندم در دلم طاقت دیدار تو تا فردا نیست این كه پیوست به هر رود كه دریا باشد از تو گر موج نگیرد به خدا دریا نیست من نه آنم كه به توصیف خطا بنشینم این تو هستی كه سزاوار تو باز اینها نیست

عنایت

در گوشه ای از آسمان ابری شبیه سایه ی من بود ابری كه شاید مثل من آماده ی فریاد كردن بود من رهسپار قله و او راهی دره تلاقی مان پای اجاقی كه هنوزش آتشی از پیش بر تن بود خسته مباشی پاسخی پژواك سان از سنگ ها آمد این ابتدای آشنایی مان در آن تاریك و روشن بود بنشین !‌ نشستم گپ زدیم ام نه از حرفی كه با ما بود او نیز مثل من زبانش در بیان درد الكن بود او منتظر تا من بگویم گفتنی های مگویم را من منتظر تا او بگوید وقت اما وقت رفتن بود گفتم كه لب وا می كنم با خویشتن گفتم ولی بعضی با دستهای آشنا در من بكار قفل بستن بود و خیره بر من من به او خیره اجاق نیمه جان دیگر گرمایش از تن رفته و خاكسترش در حال مردن بود گفتم : خداحافظ كسی پاسخ نداد و آسمان یكسر پوشیده از ابری شبیه آرزوهای سترون بود تا قله شاید یك نفس باقی نبود اما غرور من با چوبدست شرمگینی در مسیر بازگشتن بود چون ریگی از قله به قعر دره افتادم هزاران بار اما من آن مورم كه همواره به دنبال رسیدن بود

دنیای آدم برفی ها

بیچاره عروسک .... دلش می خواست زار زار بگرید ولی ؛ خنده را بر لبش دوخته بودند ...