فتبارک الله احسن الخالقین

رود هراسان بر مسیر خود جاری بود که ناگاه ندایی بین زمین و آسمان پیچید و به رود گفت: ای رود آرام و بدون هیچ جنب و جوش و تلاطمی راه خود بپیما که فرزند یار حبیب ،برادر مهمان غریب،ماه روشنی بخش این شبهای پرفریب با شتاب بسوی توست.

رود سر به زیر افکند و گفت: کاش هرگز رودی به نام من بر این زمین جاری نمی گشت  ، کاش سالها پیش از این براثر شدیدترین گرما خشک شده بودم و نامی از من به جای نمانده بود،کاش چوب خشکی بودم و از شرم حضور مهمان تشنه لب هزاران بار آب می گشتم و به زمین فرو می رفتم .

اما دیگر دیر شده بود ، مهمان دشت با چشمان پر از اشک بر کرانه رود زانو زده بود.

دستهایش را در آب برد و بالا آورد ، شگفت شد که خلاصه شده بود در آن یک مشت آب، رود فریاد زد بنوش وکم کن از این همه بار گناه و شرم ، مشتی بنوش و نجاتم ده از این همه پریشانی .

من رود سرزمینی هستم که میزبانانش سیاهه ای طویل دارند از نبایدها، تشنه بازگردی از این تا ابد غرق خون خواهم بود و شرم.

اما تصویر کودکان تشنه لب آب دستهای مهمان سدّ بین آستانه ی لبهای او گشته بودند.

آب که به رود بازگشت ، آسمان این چرخ بلند، زمین ،آن دشت وسیع ،زبان به  ستایش گشودند و فریاد زدند:

فتبارک الله احسن الخالقین

گرچه اندک زمانی بعد مهمان غریب غرق در خون خود گشت و تیرها و شمشیرها مشک او را از هم دریدند،اما تا ابد هرگز تیر و شمشیری نخواهد توانست نام او را از صدر نامهای یاران باوفا جدا کند،همچنان که تا ابد تشنه لبان با یاد او آب خواهند نوشید و زمزمه خواهند کرد :سلام بر سقّای تشنه لبان.

/ 12 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آدم برفی

درود به شما دوستم قلمتون جاری.....زیبا می نوسید ... سپاس از حضورتون....... خداوند بهتون برکت بده... [گل][گل][گل]

طه

اعظم الله اجورنا بمصابنا بالحسین علیه السلام

رویای خیس

سلام دوست من آمدم بنویسم پاییز ..// بنویسم باران ..// اما دیدم دلم پاییز هست ..// و چشمانم بارانی ..// بدرود [بدرود]

امیرعلی

سلام خیلی دوست دارم بدونم وبلاگ من و از کجا اشنا شدی وبلاگت معرکه ست یادش بخیر دوران جنگ دوران باحالی بود خدایا مارو ببخش

امیر علی میرزا

سلام بامرام سلام اشرف مخلوقات خیلی این پستت منقلبم کرد الان چشام پر از اشک دارم مینویسم امیدوارم همیشه موفق باشی بهترین بودی بهترین باشی و خدا نماز اول وقت و روزیت قرار بده یا حق التماس دعا

امیر علی میرزا

دستمال کاغذی به اشک گفت: قطره قطره‌ات طلاست یک کم از طلای خود حراج می‌کنی؟ عاشقم با من ازدواج می‌کنی؟ اشک گفت: ازدواج اشک و دستمالِ کاغذی! تو چقدر ساده‌ای خوش خیال کاغذی! توی ازدواج ما تو مچاله می‌شوی چرک می‌شوی و تکه‌ای زباله می‌شوی پس برو و بی‌خیال باش عاشقی کجاست! تو فقط دستمال باش! دستمال کاغذی، دلش شکست گوشه‌ای کنار جعبه‌اش نشست گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد در تن سفید و نازکش دوید خونِ درد آخرش، دستمال کاغذی مچاله شد مثل تکه‌ای زباله شد او ولی شبیه دیگران نشد چرک و زشت مثل این و آن نشد رفت اگرچه توی سطل آشغال پاک بود و عاشق و زلال او با تمام دستمال‌های کاغذی فرق داشت چون که در میان قلب خود دانه‌های اشک کاشت به خونه دلم امدی دلتنگم ولی به اسمان ابی دلم ضیافت داری ابجی بفرما دم در بده جای شما اون بالاست

مهدیه

سلام بسیار زیبا بود [گل]

رویای خیس5006

سلام دوست من این هوای بارانی ..// این دلتنگی های بدون پایان ..// این دستهای سرد ..// چیزی کم دارد ..// چیـــــــــــزی که شبیه هیچ کس نیست ..// یک آرامش در بی نهایت ..// به امید دیداری دوباره [بدرود]

طه

خدایا دلم به سان قطب نماست وقتی عقربه اش به سمت تو می ایستد آرام می شود ... :) مثل همیشه منتظر ثبت نگاه زیباتون هستیم

امید

سلام برسقای تشنه لبان