toinfinity
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

در یک خیابان چه می بینی؟

یک در میان مغازه های لباسفروشی، تزئینات و دکوری...

مثل اینکه تمام همّ و غمّ آدما شده دور و اطرافشون، لباسهای رنگارنگشون، اینجاست که برای عروسی ها نباید دو بار یه لباس یکسان رو پوشید، نباید حتی سرکار هر روز فقط یک  لباس بپوشی، مانتو، مقنعه، کت و شلوارو...

گاهی آدما دوست دارن هر روز کفشهای جورواجور بپوشن تا شاید شخصیتشون بالا بره.. اما به کی باید گفت شخصیت به این چیزا نیس...

آدما عوض شدن

مسلمون ها عوض شدن

دین هیچ تغییری نکرده

فقط این ما آدما هستیم که اسم دین رومون هست و بی دینی عجیبی در ما ریشه دوانده...

ما باید دوباره عوض بشیم

باید برگردیم به آنچه بودیم

به همان زمان که تجملات مهم نبود

لباسهای تکراری شخصیت انسان را نشان نمی داد، شخصیت تو به خود توست نه به کفش و لباس و مارکی از کرم ضد آفتاب یا عینک ضد آفتابی که به چشم می زنی

بازگشت به قبل همیشه بد نیست ، انگار اگر کمی به خودمان بیاییم ، به خودمان بجنبیم ، تحریم ها هم برای ما یک بازی کهنه ی توخالی خواهند شد.

راستش می ترسم بگویم اما حقیقت تلخ است، دنیا که تمام هدف شد، برزخ و آخرت می شود شوخی های عجیب!!

وجودمان را با چه تعویض میکنیم آن زمان که سعی می کنیم هر طور شده چشم همسایه، برادرو خواهرمان را با تعویض مبلمان منزل درآوریم!

هستی مان را با چه تعویض می کنیم، آنزمان که روغن را در انباری مغازه یا خانه مان مخفی می کنیم تا به قیمتی چندبرابر آن را ماه بعد بفروشیم.

دینمان را با چه تعویض می کنیم آنزمان که مسائل ساده و پیش پا افتاده ی زندگی را سخت تر آنچه می بایست می انگاریم و می شویم بنده ی شاکی خدای بزرگ و شکایت پشت شکایت

آخرتمان را با چه عوض می کنیم آنزمان که همسایه ی مان برای مشکلات مالی اش دختر دم بخت اش را با خواستگارهای خوبش هنوز در خانه دارد و ما میز بلورین گرانقیمت برای اتاق خوابمان در مغازه ی لوکس بالای شهر را پسندیده و پشت وانت باربری می گذاریم و به خانه می آوریم .

چه می شود اگر چراغ سقفمان لوستری با 40 لامپ بزرگ و  کوچک نباشد اما به همه ی ما خوش بگذرد ، همه همدیگر را دوست داشته باشیم، همه تلاشمان زندگی خوب خودمان و اطرافیانمان باشد، مسلمانی و این همه خودخواهی و خودبینی ، مسلمانی و این همه زرق و برق، مسلمانی و این همه بوفه های چند صد هزار تومانی که در خانه چشم هر که ناغافل پس از سالهای طولانی راهش به خانه ی ما افتاده است.

نمی فهمم، مجسمه های آنچنانی قو و بز و اسب و قورباغه زینت خانه می تواند باشد یا یک اخلاق خوب برای پذیرایی از مهمان و دوست  و آشنا.

نمی فهمم، چرا باید ساعت دیواری مان با الماسهای درخشان آنچنانی تمام دیوار را بپوشاند در حالی که هر وقت به آن نگاه می کنیم چیزی از آن نمی فهمیم جز عجله برای از دست ندادن زمان ، رفتن یا خوردن یا خوابیدن...

نمی فهمم

شما چه فکر می کنید

[ ۱۳٩٢/٢/٢۱ ] [ ۸:۳٠ ‎ب.ظ ] [ رها ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

موضوعات وب
صفحات دیگر
امکانات وب
Untitled Document



صدایاب