toinfinity
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

 سالن آمفی تئاتر پر بود.

 

 

همه بودن، دیگه نوبت قرعه کشی اسامی 5 نفر از دانشجویان بود که قرار بود با هزینه ی دانشگاه برن خونه ی خدا!

فقط خدا می دونه اون لحظه هر کدوممون چه حسی داشتیم...

یعنی می شه اسم من در بیاد، اگه بشه چی می شه!

نفر اول یکی از دخترا بود...

نفر دوم یکی از پسرهای رشته ی علوم اجتماعی

نفر سوم...


اسم نفر سوم که با صدای رسای مسئول امور دانشجویی خونده شد، نیازی نبود که صاحب نام بایسته ، همه ی بچه های دانشگاه می شناختنش ...

پسر معلوم الحالی که با شنیدن صدای اسمش همه ی سالن پر شد از صدای خنده و ریسه و همهمه ی بچه ها...

مسئول امور دانشجویی وقتی پسر رو که ایستاده بود از بین جمعیت دید بعد از آروم کردن بچه ها با اجازه ی رئیس و معاون دانشگاه برگه ی مربوط به اسم رو کنار گذاشت و روبه پسر دانشجویی که کنار ظرف شیشه ای بزرگ  ایستاده بود اشاره کرد که دوباره نفر سوم رو انتخاب کن

و در ادامه نفر چهارم ...

و نفر پنجم ، مسئول امور دانشجویی با لکنت عجیبی که تپش قلبی هم در پس زمینه اش هویدا بود ، برای بار دوم اسم دانشجوی نفر سوم رو که مردود اعلام شده بود ، خوند ...

مو به تنم سیخ شد ، چه طور ممکنه ، سالن در سکوت کوتاهی فرو رفت و این سکوت با صدای رئیس سن و سال گذشته ی دانشگاه شکسته شد که صلوات بلندی رو همراه با بغض می فرستاد

[ ۱۳٩۱/۱۱/٢٥ ] [ ٤:٠۱ ‎ب.ظ ] [ رها ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

موضوعات وب
صفحات دیگر
امکانات وب
Untitled Document



صدایاب