toinfinity
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

یه روز تو یکی از وبلاگهای دوستان خوندم:

 منم سارا...

امروز خودم را اورده ام وسط...

با چشمانی درشت به رنگ شبق,موهایی از جنس خودم...

رهایم,کشیده وبلند...

کدامیک از شما می تواند چشمانش را ببندد

و فقط شعرم را ببیند؟؟؟

من از زن بودن خسته ام...

من از کویرهای پر از باتلاق خسته ام...

من از سوگ گنجشکک خاکستری می ایم...

من از سوگ ماهی سیاه کوچولو می ایم...

من زنم,نه می خوانم,نه می رقصم.

من می نویسم ...

می خواهم با هر نخ سیگار بسوزم وخا کستر شوم...

هیچکس خورشید را نفهمید...

اسمان خیالم  ناجورابری است...

اما به نظر من...


من زنم، من کویر را می پرستم و آسمان پرستاره اش را...
من از تولد گنجشکک زیبایی که در دیوار خانه ،همسایه ماست        می گویم
من از گردش وجنبش و آرامش ماهی قرمز حوض پر آب می خوانم
من زنم، می خوانم از لطافت گلبرگهای گل
و می رقصم با هر نسیمی که از این حوالی می گذرد
از هر چه رنگ دود و سیاهی و تباهی دارد بیزارم
از همه رنگهای خاکستری دنیا و جنگهای بی امان
اگر من نباشم هرگز کسی خورشید را نمی فهمد
اما حالا سوگند یاد می کنند که هر که خورشید را فهمید
زنی پشتش ایستاده است
آسمان خیال من آبی آبی است
آرام و مثل دریا دلنواز
من زنم،فقط باید خود را دوباره باور کنم

[ ۱۳٩۱/۱٠/٢٦ ] [ ٤:٢٧ ‎ب.ظ ] [ رها ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

موضوعات وب
صفحات دیگر
امکانات وب
Untitled Document



صدایاب