toinfinity
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

آنچه که در اعماق اقیانوسها می گذرد کسی نمی داند جز خدا، آنچه در اعماق زمین می گذرد فقط خدا می داند و بس ، از آنچه بر فراز آسمانها ،اوج فضا و بر روی کرات می گذرد فقط خداوند آگاه است و آنچه را که اکنون در اعماق قلب من می گذرد فقط خدا می داند و بس.

در قلبم آشوبی به پاست زیرا لحظه ی دیدار نزدیک است ، روزهای متوالی انتظار را به سختی پشت سر گذاشتم ،روزهایی که شوق دیدار و تلخی انتظار آنها  را به قرنهای ساکن تبدیل کرده اند، اما به خواست ِ خدا قرنها سپری شدند و من...

در انتظار دیدارت عشق وصف ناپذیرم که از ژرفنای قلبم به سویت زبانه می کشید وجودم را شعله ور ساخته است . مالامال از عشق دیدار توأم .هنوز هم باور نمی کنم که رویا نیست ،آیا خبر دیدار تو حقیقت است و من به حقیقت به دیدار تو نائل می آیم ؟

نمی دانم چه کنم ،لبهایم قاصر از سخن گفتن هستند و بالهای عشق و شورم نیروی پر کشیدن و رفتن به اوج آسمان را ندارند ، اما دلم پر می کشد و تمام عالمیان را از لحظه ی دیدار آگاه می سازد یقیناً ماه و خورشید به من حسادت می ورزند . خودم را گم کرده ام ،هر لحظه ای که سپری می شود توانم برای دیدارت کاهش می یابد اما امید محبتت قلبم را جلا می دهد و مرا مقاوم می سازد .

وضو می گیرم ،تا چشمانم توان دیدن روشنایی چشمانت ،لبهایم توان بوسیدن خاک پایت ،پیشانی ام توان سجده بر پاهایت، دستهایم توان چیدن یاس های عالم برایت ،فرق سرم توان فداشدن در راهت ،و پاهایم توان قدم برداشتن برای دیدارت را داشته باشند .

قلبم به شدت می تپد گویی تمام عالم از صدای تپش قلبم آگاهند .

پاهایم می لرزند وگویی با لرزش خود زمین را می لرزانند زیرا پاسخ این سؤال را نمی دانند که آیا من لایق دیدار تو هستم؟ آیا اینها حقیقت اند یا رویایی شیرین ؟

وقتی اولین قدم را بر می دارم قدم هایم می لرزند ،اما سعی می کنم دومین قدم را استوارتر بردارم ،ولی در دومین قدم تمام بدنم سست شده و به زمین می فاتم ، نه نمی توانم به سویت قدم بردارم ،خدایا جرأتی از درگاه لطفت به من عطا کن ، نه نمی توانم بر روی زمین راه بروم ،می خواهم پرواز کنم ،چون دیگر روحی در بدنم وجود ندارد و جسمی ناتوان برایم باقی مانده است ، روحم ، عشقم ، امیدم و توانم پیشتر به سویت پرواز کرده اند و این من هستم که با جسمی بی روح باقی مانده ام اما هنوز چیزی در وجودم برایم باقی مانده است که به من قدرت می بخشد و آن وضویی است که به پاهایم نیرو می دهد و به قلبم آرامش.

در هنگام دیدارت اشک در چشمانم حلقه می زند و چیزی نمی بینم ولی وقتی اشک هایم مانند جویباری از عشق بر گونه هایم جاری می شوند می توانم قامت زیبای معشوق را ببینم ، دیگر تاب ایستادن ندارم ،بر پاهایت می افتم وخاک زیر پایت را می بوسم ، چه معطر است ؟

مطمئنم از این که خاک زیر پای تو است به خود می بالد و قبل از ایستادن تو بر آن تمام گلهای خوشبوی عالم را در خود پرورش داده و عطر آنها را برای خود حفظ کرده است تا در درگاه تو شرمنده نباشد ،کاش من نیز به معطری آن بودم ، وقتی رخصت دیدار چهره ات فراهم میگردد نوری از وجودت شروع به تلألو می کند که قدرت و توان چشمانم را از من می گیرد وقتی چشمهایم را می گشایم حس میکنم که چشم هایم نابینا شده اند زیرا فقط تاریکی است و سیاهی مطلق ، اما وقتی به خود می آیم من هستم و عروس شب و حسادت من به آن و رویایی زیبا از سعادت دیدار ، اما هنوز دستهایم بوی خاک زیر پایت را می دهند همانند خاک زمین که هنوز هم به خود می بالد ، در این هنگام نیز فقط خداوند می داند در قلبم چه غوغایی به پاست همانطور که فقط او می داند اکنون در اعماق اقیانوس ها ، بر اوج فضا ،برفراز آسمانها ،در اعماق زمین و بر روی کرات چه می گذرد...

[ ۱۳٩۱/٢/٢ ] [ ٤:٥٢ ‎ب.ظ ] [ رها ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

موضوعات وب
صفحات دیگر
امکانات وب
Untitled Document



صدایاب