toinfinity
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

این یه داستان اینترنتی نیست، داستان همین دیروزه!!

2 ماه بود که حقوقمون عقب افتاده بود،دیروز مجبور شدم کل بدهی که به صاحبخونه داشتم از پس اندازمون در بانک بدم و پس اندازمون تموم شد.

هیچکدوم از اینها رو خانمم نمی دونست ، اونقدر قانع بود که هیچوقت نیازی به گفتن این چیزها پیدا نمی شد.

اما دیروز تماس گرفت و گفت قراره مهمون هایی که خیلی باهاشون رودروایسی داره بیان، ازم خواست میوه بخرم،حتی به روم نیاورد که الان هفته هاست میوه نخریدم !!!

وا موندم که چیکار کنم،باید قرض می کردم اما از کی؟ از قرض گرفتن متنفرم ،اما حالا چاره ای جز این نبود،اونم برای خریدن میوه!

آخر از همه وقتی داشتم از اداره می رفتم و تو خودم بودم و به خدا التماس می کردم این یک دفعه رو که زنم از من چیزی خواسته منو پیشش نشکونه متوجه شدم همکار حراست صدام می کنه،ایستادم ،بعد از اینکه خسته نباشیدی گفت ازم خواست منتظر بمونم و خودش رفت و با یه نایلون پر ازگیلاس اعلا برگشت و داد دستم،گفت:این سهم توست!!

گفتم:چه سهمی ؟از طرف کی؟

گفت :یکی از همکارا برامون آورده بود،این3کیلو اضافی اومد ،مثل اینکه قسمت تو بود، ببر خونه!!

این دست آقای .... نبود،این دست خدا بود که داشت یه نایلون گیلاس به من برای نشکستن پیش خانومم می داد!

این حرفهای همکارم بودکه همین حالا هم که داشت اینا رو بهم تعریف می کرد چشمهاش پر از اشک بود!!

خدایا منوببخش وقتی گاهی فراموش می کنم آیه ی

«أنا أقرب من حبل الورید»رو.

[ ۱۳٩۱/٤/٤ ] [ ٤:۳۱ ‎ب.ظ ] [ رها ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

موضوعات وب
صفحات دیگر
امکانات وب
Untitled Document



صدایاب