toinfinity
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

سالهاست عشقی لانه کرده در خانه دل و کسی خبر ندارد ،مرداب گشته و کسی در آن غرق نمی شود و نخواهد شد جزمن.

به کسی نگفته ام چون از غرق شدن دیگران در دلم بیزارم ،از تو می گریزم و توکنار مرداب نشسته ای و نگاه معصومانه ای را به نگاه خطاکارم دوخته ای ومی پرسی چرا؟

چه گویم که چرا عشق خود آمد و با من حرفی نزد ،آنگاه که آمد نگفت دست بر نخواهم داشت

آنگاه که آمد دست یافتنی تر بودی ،آنگاه که آمد هرگز نپرسیدم چرا، گفتم مهمان حبیب خداست ،نگو که این مهمان میزبان قلبم است و خانه در دل دارد و من آواره وجودم.

آنگاه که آمد گفتم خواب است و رویا برخواهم خواست و ترک خواهد کرد مرا با اذان صبحی نزدیک و یا نه ،با طلوعی روشن اما حالا شب تار است و من در التماسم که نرود و تا ابد با من بماند.

حال تو می گویی چرا؟

کاش زودتر گفته بودی تا از مهمان می پرسیدم ،چرا !

حال مهمان چگونه از میزبان بپرسد چرا؟

وقتی هنگام سحر خواب شیرین رسیدن را دیدم وصال دوباره امید را به وجودم بازگرداند ،رویایی شیرین بود وصالت و چه نزدیک بودی به من و چه تکیه داده بودم به وجود آرامت ،کاش بر نمی خواستم ،خوب می دانی که سعی فراموش کردنت آرزویم گشته و نادانسته که این آرزو نیست ،رویایی است دست نیافتنی .

نگفته بودم ،هرگز ، قصه تلخ آن مهمان را که نادانسته و سرزده پاگذاشت در قلبم ،آنگاه که کوتاه و خندان نگاهمان گره خورد بی آنکه خود بدانیم و من بدانم ،بذر عشق در قلبم پاشیده شد ،شاید سست بود ،پس با محبتی خوب آبش دادی . انگاه که مدتها ندیدمت خود را خوب جا کرده بود در عمق قلبم ،دیدی حتی با ندیدنت فراموش نکردم آبیاری اش را .

تو زندگی می کردی و خوشحال بودم از نفس کشیدنت و بی خیال زندگی خود،نادانسته آب می دادم بذر ِ عشق را !

تو نبودی آنگاه که از حادثه ی تلخت فرتوت گشتم ،اما بذر کوچک من غنچه داد!

حالا که تو از آغوش مرگ جسته بودی ،ناگهان دیدم غنچه گل شد و نادانسته قلبم گِل.

همه چیز خوب بود، خوب ِ خوبِ خوب.

حال که مهمان سرزده مرا از خانه ی قلب خود رانده بود ، تو دست در دست دیگری می رفتی !!

حال که تو به سامان رسیده ای ، وصال یافته ای ،گِلی ،مرداب گشته و غرق میکند، نه تو را ، نه عشق تو را ، نه !!!

گناهکار منم که به اعدام محکوم گشته ام ،چون این فرمان دادگاه وجودم است که قاضی آن عشق است ،عشق تو را با تازیانه ای از بوسه از منجلاب من رهاند و آرزوی خوشبختی کرد برایت و مرا مجرم دانست به جرم عشق نهان!!

من غرق ِمردابِ وجود خود گشتم و در عمقِ آن مرداب هنوز هم وجودم عشقی جاودانه را فریاد می زند...

 

[ ۱۳٩۱/۳/٦ ] [ ٤:٤٦ ‎ب.ظ ] [ رها ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

موضوعات وب
صفحات دیگر
امکانات وب
Untitled Document



صدایاب