toinfinity
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

فصل دوم:

اسمت چیه؟  

امیر.

امیر ماشین را روشن کرد و آن دو در راه کلّی راجع به هم اطّلاعات کسب کردند که شروع این پرس و جو از طرف سالار بود همانطور که امیر انتظار داشت!

چند سالته ؟ 

هر چی باشه از تو بزرگترم .

یعنی نمی خوای بگی دیگه.

امیر توأم با خنده جذابش روی لبهاش که به چهره اش جذابیت بیشتری می داد گفت: شما هر چی از ما کمتر بدونی بهتره!

چی کارا می کنی؟

دانشجوی برقم.

پس یه پا ادیسونی و حتماً بچه پولدار.

خودت چکاره ای؟

تا حالا نفهمیدی؟

چرا کمی تا قسمتی ، می خوام با مهارتهای دیگه ات آشنا بشم ، یه دفعه غافلگیر نشم.

نم نمک از اونها هم باخبر می شی ، باید اول ببینم چقدر جنبه داری ، شاید برات بدآموزی داشته باشه!بچه ها نباید همیشه همه چیزو بدونن.

درست حرف بزن، من از تو بزرگترم.

از کجا اینقدر مطمئنی؟

چندوقته خودتو تو آنیه ندیدی؟

از روزی که تو بهم گفتی دزد ،مامانم گفته با دزدها آشنا نشم ،اونم از نزدیک چهره به چهره، می فهمی که!

امیر خندید وگفت: نصیحت مامانت بجاست ، حالا نمی خوای تا آخر عمر خودتو تو آینه ببینی ؟

تا خدا چی بخواد!!

سر مزار حمید بعد از خلوت شدن فقط این امیر و سالار بودند که هنوز آنجا ایستاده بودند. سالار بدجوری بغض کرده بود ولی هرگز قصد منفجر شدن را نداشت . امیر این را میدانست به همین خاطر گفت:چرا خودت رو خالی نمیکنی گریه کن تا راحت شی. 

حمید از گریه متنفر بود.

این درست نیست ،هر آدمی تو یه لحظاتی با گریهکردن خالی می شه ، تو از کجا می دونی حمید خودش اصلاً در طول زندگی اش گریه نکرده ، شاید ...

لطفاً حرف نزن ، ادامه نده ، من با هرچی خالی بشمبا گریه خالی نمی شم ، گریه برای من وجود نداره ؛ که اگه وجود داشت صبح تا شوم باید کار من گریه بود و گریه .برای آدمی مثل من گریه برای مرگ حمید بهونه ی جالبی نیست.

امیر با تعجب به سالار نگاه کرد :هر طور راحتی!

امیر تنها از مزار به خانه برگشت چون سالار میخواست جای دیگری برود.


امیر تا مدّتی او راندید تا اینکه بالاخره چند هفته بعد امیر جلوی سر در دانشگاه سالار را دید که با دختری که انگار از دانشجویان همانجا بود صمیمانه صحبت میکرد امیرنمی خواست امّا کنجکاوی اش باعث شد همان جا در ماشین بنشیند و انتظار بکشد تا بفهمد که او کیست و چه نسبتی با سالار دارد تا اینکه آن دو از هم جدا شدند و امیر با زدن بوق سالار را به طرف خود جلب کرد،سالار به طرف ماشین آمده و کنار امیر نشست و پس از احوالپرسی امیر که دیگر طاقت نداشت پرسید: اون کی بود که این همه مدّت همونجا ایستادید و با هم صحبت کردید نکنه تو هم دانشجوی این دانشگاهی ؟ 

نه اصلا ًاینطور نیست،اون مریم یکی از دوستان قدیمی ام است که دانشجوی این دانشگاهه، مثل اینکه تو هم خوب بلدی دید بزنی ها . 

از دوستان قدیمی!خیلی جالبه. دوست پسرِ...

چی ؟ دوست پسرِ دزد جالبه، نه ؟ اینو می خواستی بگی نه ؟ مهم نیست ،فکرهات برم مهم نیست امیر .

امیر هیچوقت به یاد نداشت ، با همه غش و ضعفی که دخترانی که در اطرافش بودند به یکی از آنها دل بسته باشد ، او آنقدر به این روابط حساس بود که هرگز فکر داشتن دوست ِ دختر ، آن هم اینطور صمیمی را به سرش هم خطور نداده بود، امیر از آن دسته پولدارهای مذهبی نبود ، اما این از روحیات خاصّ او بود که همه می شناختند اما حالا ....

ببینم کلاس داری؟

بله چطور؟

من هم میتونم بیام؟

کلاس ما ؟ مشکلی نیست ، البته فکر نمی کنم زیاد برات جالب باشه، خود  دانی.

سالار خوشحال شد و لبخندی روی لبهایش پدیدار گشت.

 سالار تو دانشجویی؟

نه !

واقعا ً،پس چرا تصمیم داری کلاس بیایی؟  

میخواهم از تو و مریم عقب نمونم.

امیر با خودش گفت:نمردیم و فهمیدیم فایده دوست دختر رو هم فهمیدیم!

پس از چند لحظه امیر و سالار هر دو سر کلاس بودند آن هم یکی از درسهایی که امیر اصلا ًاز آن خوشش نمی آمد و از درس های مشکل.دوستان امیر وقتی سالار را دیدند از او پرسیدند.امیر هم سالار را به آنها معرفی کرد و گفت : یه آدم علاقمند به علم و دانش همینجوری ، نه دانشجو بودن و به زور بیارنت سر کلاس.

 استاد آمد و مثل همیشه طوری درس را شروع کرد که حداقل تا پایان کلاس دانشجویان تحمل درس را داشته باشند و کلاس را ترک نکنند بر خلاف درس مشکل ،استاد بسیار عالی بود و این دلیل تشکیل کلاسها و حضور دانشجویان در کلاسها بود،درس تا نیمه پیش رفت و هیچ سوال و جوابی میان دانشجویان و استاد رد و بدل نشدتا اینکه با بیان فرمولی که یکی از مهمترین فرمولهای کتاب بنابر تاکید استاد به شمار میرفت باعث شد یکی از شاگردان به اصل فرمول اعتراض کند،توجه استاد و بچه ها جلب اوشد که گفت : این فرمول درست نیست!

اما او سالار بود که با این کار باعث شد تا چشمان امیر از شدت تعجب از حدقه درآید.سالار و استاد آن قدر بحث کردند و هریک برای جلب نظر دیگری سعی کرد که شاگردان دیگر هم از خواب پریدند و گهگاه هریک از آنها نیز نظری می داد و این کلاس دقیقا ًکلاس دلخواه استاد بود،این دوستان امیر بودند که پرسان به او سقلمه می زدند و میگفتند : ما رودست انداختی ، با خودت دانشمند آوردی که یعنی ما اینیم و از این جور دوستها داریم ؟ امیر می خندید و در حالی که سالار داشت به سوالهای استاد جواب کامل می داد گفت : من اینو از خیابون جمع کردم دور و بر دخترا زیاد نپلکه ، اومد اینجا استاد و گیر انداخت!

یکی از دوستان امیربا خنده ی مرموزی گفت: از کجا می دونی ؟ دیگه ما تو این کلاس از کدوم دختر انتظار داشته باشیم؟

در پایان آن بحث طولانی سرانجام استاد گفت که باید در زمینه ی حرف های سالار هم فکر کند و در ادامه از سالار پرسید که دانشجوی چه رشته ای است؟،سالار نیز بدون معطلی گفت: دانشجوی رشته ی عمران اما استاد میان حرف او پرید و گفت:کاش می شد انصراف بدید و دوباره در کنکور شرکت کنیدو رشته برق قبول شید در اون صورت تو هر دانشگاهی که باشید من با کمال مسرت و سعادت مدرس کلاس شما می شدم! 

اما من میخوام انصراف بدم ولی نه برای شرکت در کنکور ! 

پس به چه دلیلی؟  

راستش استاد شخصیه!

پس از اتمام کلاس استاد از سالار خواست تا در کلاس بماند امیر هم ماند اما به خواست سالار. استاد از سالار خواست تا دلیل اش را راحت و صریح به او بگوید و سالار هم گفت:چون من نمیتونم از عهده ی مخارج دانشگاه بربیام .

استاد واقعا ًاظهار تاسف کرد و از سالار خواست همان روز به آدرسی که او می دهد برود و بگوید که چه کسی او را فرستاده است .سالار گفت: من بیشتر از  5 ساعت در روز وقت آزاد ندارم استاد ،چون برای یک پروژه ی مهم که از طرف استادم معرفی شده باید با ایشون همکاری کنم.

هرچه او بیشتر و با خونسردی تمام با استاد صحبت می کرد طوری که انگار همه ی آن ها حقیقت دارند امیر بیشتر تعجب میکرد و به استعداد فوق العاده ی او در دروغ گویی پی می برد. استاد با کمال مباهات گفت:اصلا موردی نداره شما فقط برای کمک هزینه اونجا کار میکنید،مطمئن باشید که من اصلا ًدوست ندارم که دانشجوی با هوشی مثل شما به خاطر کم پولی مجبور به انصراف از تحصیل بشه،دانشجویانی مثل شما حتما تو آینده ی کشورمون موثر هستن. امیر از ابراز نظر استاد در مورد سالار استعداد و هوش را قبول داشت اما در مورد دانشجو بودن شک داشت!!

سالار پس از این گفتگوی صمیمانه با استاد با کمال ادب از آشنایی با استاد اظهار مسرت کرد ولی مثل اینکه استاد بیشتر از او مسرور بود .

پس از جداشدن از استاد امیر و سالار که حالا توی کلاس تنها مانده بودند راحت تر میتوانستند با هم صحبت کنند ،امیر با همان تعجب خشک شده در چهره اش از ابتدای کلاس تا انتهای آن و البته کمی بیشتر به چشمان سالار زل زده بود و منتظر توضیح بود سالارکه همه اینها را خوب میدانست بدون هیچ توجهی به امیرکیف امیرراکه هنوز روی صندلی اش جا مانده بود برداشت ودرحالی که بیرون می رفت گفت:امیرتا کی می خوای اینجا بمونی و درس رو برای خودت حلاجی کنی ، یاد گرفتی بابا پاشو بریم، من تضمین می کنم.

بیشتر از درس باید تو روتو ذهنم حلاجی کنم،ببینم دارم با چه موجودی همراه می شم ! تو که اینقدر نابغه بودی لااقل می گفتی پیش بچه ها کلاس می گذاشتم نه اینکه بگم همینجوری اومدی تا اونام بعداً عقده ای نشن.

من که روز اول فهمیده بودی ، حالا چی شد یه دفعه ما گنگشدیم و شما باید ما رو حلاجی کنی آقا؟

دارم به خودم شک می کنم.

امیر ، فلسفه نباف ، دیر می شه ها!با من می آی؟

کجا دیر می شه ، اگه اونجا به سوالهام جواب می دن می آم.

می خوام برم ثبت نام.

ثبت نامِ چی؟

کنکور دیگه!

امیر بلند شد و در حالی که با سالار از کلاس خارج می شد و کیف خود را از دست سالار می گرفت با لحن تمسخری  گفت:شما که تا چند لحظه پیش چون وقتتو داده بودی به استاد ارجمندت برا پروژه ی مهم ، وقت آزاد برای حتی پارک رفتن هم نداشتی ،حالا می خوای کنکور ثبت نام کنی ؟

داشتم غیب گویی می کردم، تو اصلا از این چیزا سر در نمی آری ؟خوب من که نمی تونم مدام ملاحظه ی تو رو بکنم و غیب گویی نکنم.

غیبی ثبت نام کن ، نمی توانی؟اینطوری زودتر می تونی بری سر پروژه ی عظیمت با استاد!!

حتی اگه غیبی ثبت نام کنم ، غیبی نمی تونم برم جایی که استاد ارجمندتون گفتن.آخه پسرجون عالمغیب هم محدودیتهایی داره!

حواسِت باشه از حاضرجوابی هات یک کلمه هم یادت نره ، حیفه !!اون چیزایی که از فرمول گفتی از کجا آورده بودی؟

مریمو که امروز چپ چپ نگاش می کردی ، برق می خونه اون گفت این فرمول یه گافهایی داره که من هم گفته هاش رو با استاد گفتم ، همین.

نترسیدی ضایع بشی، مریم خانوم اشتباه کرده باشه؟

من بیشتر از چشمهام به مریم ایمان دارم ، تو هم اگه مثل من چند سال باهاش رابطه داشته باشی می فهمی چی می گم.

نه ، معذرت می خوام ، من اصلا خوشم نمیاد دوست دختر دزدی کنم.اون از تو چی می دونه؟

منظور؟

هیچی ، منظور خاصی که نداشتم ، اما خداییش چند بار کیفشو ، یا پولشو زدی و دست آخرم ....، اصلا ببینم از چی تو خوشش اومده ، بگوشاید ما هم خوشمان آمد.

ببینم نکنه تو از مأمورای امر به معروفی ! هر چی تو می دونی ، اون بیشتر از تو می دونه ، و اینکه از چیِ من خوشش اومده هنوز خیلی مونده تو بفهمی ، تازه مگه من چمه ؟خیلی همدلش بخواد ، خوش تیپ ، خوش سر و زبون ،خوش فکر ، خوش چهره ، خوش اخلاق ، خوش....

اگه همینطوری بخوای از نقاط مثبتت برام حرف بزنی تا سال بعد طول می کشه ، پیاده شو انسان کامل رسیدیم به آدرسی که استاد داده بود.

اینجاست؟ دستت درد نکنه ، می خوای بیای ، یا نمی آی؟

نه ، میام ، جایی کار خاصی ندارم ، می آم تنها نباشی.

واقعا به خاطر همین می آی ؟ یا می آی اگه پَسَم زدن از خنده بمیری و دلت خنک شه؟

این چه حرفیه ؟مگه حسودم؟ولی به نظر من تو از حرفه ی قبلی بیشتر پول در آری تا اینجا ، از ما گفتن بود.

آقای مأمور امر به معروف ،فکرنمیکنی اینجا رو اشتباه کردی ، اینکه گفتی امر به منکر بود . تازه برای دانشگاه رفتن باید خوش سابقه باشم ، اگه حقوق اینجا کار منو راه بندازه همین جا قول شرف می دم دیگه دنبال اون حرفه ی قبلی نرَم.

امیر همونطور که دکمه آسانسور رو می زد بعد از بسته شدن در دستشو دراز کرد و گفت : قول می دی ؟بزن قَدِش.

بله چرا که نه.

سالار دستشو محکم گذاشت رو دست امیر و فشارشون داد ،دستهای امیر گرمبودن اما دستهای سالار نه ، مثل تکه ی یخ .

امیر دست سالار رو محکم گرفت وگفت : استرس داری ؟ می خوای بمونه یه روز دیگه؟

استرس نداشته باشم ؟ من کجا و این جا ها کجا؟

این اولین حرف به دور از شوخی وکنایه ای بود که امیر از سالار می شنید ، به دلش نشست و گفت: تو اعتماد به نفس بالایی داری ،اگه همونجوری که پیش استاد آبروداری کردی ،اینجا هم همونطور حرف بزنی پشت صندلی ریاست می نشوننت.اما با همون حقوق کم.از خدا که پنهون نیست از توچه پنهون که مگه به دانشجو چی می دن؟

من کاری می کنم بالاترین حقوقشون روبه من بدن!

بتّرکه چشم حسود، برو رسید،آقای سالار ِ ... راستی فامیلیت چیه؟

صدر.

راهروهای ساختمان هم مثل نمای بیرونی آن شیک و باکلاس بودند ، در این طبقه هم مثل قسمت ورودی ساختمان چند گلدان بزرگ قرار داشت ، پنجره های بزرگ رو به خیابان باعث شده بودند که راهرو کاملاً روشن باشد حتی اگر مهتابی های سقفی آن هم خاموش باشند.

واحد 34 ، اینجا آدرسی بود که استاد داده بود ،امیر به در اشاره کرد و وقتی نزدیک شد آن را زد و با سالار داخل شدند.

پس از وارد شدن با یک سالن بزرگ که درهای چند اتاق دیگر نیز به آن باز می شدند مواجه شدند با وسایلی نو ، شیک و تجهیزات کامپیوتری کامل و پیشرفته به همراه سه نفری که فعلاً روی صندلی هایی روبه روی میزی که ظاهراً متعلق به رئیس این دفتر نشسته بودند.

و کسی هم سن و سال سالار و امیر که پشت میز کوچکتری نزدیکتر به در نشسته بود.او رو به این دو برخاست و گفت :بفرمایید ، امری داشتید؟

سالار خود را معرفی کرد و از استاد و پیشنهادش صحبت کرد ، او ورود آن دو را  به سرپرست گروه تلفنی گفت و آنها را به اتاق او برد .

اتاق سرپرست گروه دلباز و بزرگ بود ، مردی که سن و سالِ او به چهل یا چهل و پنج می زد منتظر آنها بود.

سرپرست گروه که گویی قبلاً با استاد سحبت کرده بود از آشنایی با سالار و امیر ابراز خوشحالی کرد و با کمال میل پذیرفت که سالار یک ماه به صورت آزمایشی آنجا مشغول به کار شود و توضیح داد که: ما یک گروه تحقیقاتی هستیم که چند اختراع هم برای ورود به بازار ایران و حتی صادر کردن آنها به کشورهای خارجی داریم ،بیشتر کار شما با کامپیوتر هست ،ببینم تا چه حد به کامپیوتر و اینجور مسائل وارد هستید ؟

بستگی داره به اینکه شما تا چه د از من انتظار داشته باشید!

سرپرست از روی میزش برگه ای برداشت و به دست سالار داد و گفت : این برگه ایه که تمام مواردی که شما باید به اونها مسلط یا حداقل با بعضی هاشون آشنا باشید نوشته شده ، می تونید مطالعه کنید و من رو در جریان بگذارید.

سالار بعد از مطالعه ی نام تمام نرم افزارهای یادداشت شده در برگه رو به سرپرست کرد و گفت: مشکلی نیست من تقریباً به تمام این نرم افزارها آشنا و در بیشتر اونها مسلطم.

سرپرست با نگاه ذوق زده ای به سالار خیره شد و از جا بلند شد و دستش را به سمت سالار دراز کرد و گفت :این عالیه ،(و در حالی که دستهای سالار را در دست می فشرد )به امید خدا شما یکی از هکاران دائمی ما خواهید شد ، این باعث خرسندیه!

خواهش می کنم ، این نظر لطف شماست ، من خیلی علاقه مندم در چنین گروهی فعالیت کنم.

امیر تمام این مدت فقط ناظر ماجرا بود و حرفی نمی زد ولی وقتی از ساختمان خارج شدند دیگر نتوانست جلوی خودش را بگیرد و گفت:ببینم ، اون برگه پر از نرم افزارهای روز دنیا و مهارتهایی بود که حتی اسم بعضی رو من نشنیدم ،تو کجا به این چیزها وارد شدی ؟ اونم مسلط؟ دروغ که نگفتی ،سالار ببین دیر نشده می تونیم بریم و بگیم یه شوخی بچه گانه کردی ، اصلاً نمی خواد تو بیایی ،من خودم می رم و می گم ، فقط جونِ من ،من بعد از این ترم هم کلی با این استاد درس دارم خواهشاً آبروی منو نبر.

دستهای سالار روی دستگیره درِ ماشین امیر خشک شد ، با اوقات تلخی به امیر زُل زد و گفت: امیر ، اون روی منو بالا نیار ، باز کاری می کنی یکی دو تا پس گردنی بهت بزنم ، این چه حرفیه ، من اینقدر با شخصیت ، اونجا نشستم ،اسامی نرم افزارها رو خوندم و دیدم می تونم باهاشون کار کنم ، اونوقت تو اینطوری با من حرف می زنی ، فکر کردی من کی ام ؟ امیر من اونی که تو فکر می کنی نیستم ، این حرفها چیه که راجع به من می گی ؟ببین کی آبرو می خره تو یا من !

سالار منظوری نداشتم ، نمی دونستم اینقدر بهت بر می خوره ! خوب از کجا اونم تا این حد!رشته ات قبلاً کامپیوتر یا همچین چیزایی بوده ؟

ما اینیم دیگه ، باقی اش به تو مربوط نیست.

ببین امیر دست از سرمن بردار ، بابا خر ما از کرگی دم نداشته ، من رفتم.

امیر در ماشین رو باز کرد و پشت رُل نشست و به دنبال سالار راه افتاد و کنارش بوق زد و گفت : بچه ای مگه سالار ، معذرت می خوام ، بیا بالا.

سالار سرش رو نزدیک شیشه آورد و گفت : دوباره بگو…

امیر خندید و میان همان خنده اش که چهره اش را زیباتر و خواستنی تر می کرد گفت: معذرت می خوام ، معذرت می خوام خوب شد ؟

سالار در ماشین را باز کرد و روی صندلی نشست ، به امیر نگاه کرد و گفت : این آخرین باری بود که راجع به ریخته شدن آبروت از بابت من نگران بودی ، افتاد ؟بهت قول می دم استاد گرانقدر تا مدتها بهت التماس بکنه من رو با خودت به کلاسش ببری ، حالا می بینی !اما راجع به اون مسئله ای که گفتی می تونم یه خاطره بهت تعریف کنم که باعث شد من کلی نرم افزارهای به روز رو یاد بگیرم، راستش رو بخوای فکر کنم رشته دختری که یکبار لپ تاپش را زدم برنامه نویسی و نوشتن نرم افزار و از این جور چیزها بود.

امیر سرش را تکان داد اما از چیزی که در دلش با خود گفت چیزی به سالار رو نکرد چون دوست نداشت خود را از شنیدن این خاطره بی بهره کند.

سالار با خنده ادامه داد :جیغ و دادش بامزه بود‼

امیر نتوانست جلوی خود را بگیرد ، با کلافگی به سالار نگاه کرد و گفت : دیوونه ای پسر ، دیوونه ، چه جوری به این راحتی می گی زدم؟

سالار هنوز می خندید ،اما در جواب امیر گفت : راحت ، کجاش راحت بود ،نبودی ببینی همه ی دخترها داد می زدند و پسرها مخصوصاً اونهایی که دوست داشتن سرِ دختر منتی هم داشته باشند دنبالم افتادند . انار دخترها پاهاشون رو داده بودن به پسرها و پسرها تمام صداشون رو به دخترها،ولی من کجا و اونها کجا!تو چشم به هم زدنی از جلوی چشمشون پنهان شدم .مدتی لپ تا رو نگه داشتم و با یکی از رفقا که خیلی تیز بودم سر از همه ی نرم افزارهاش در آوردیم، ولی آخرش طوری سیستم اش در هم بر هم شد که فکر نکنم کاری می شد باهاش انجام داد ، با یه آگهی کاملاً دلسوزانه برگردوندم به صاحبش‼بالاخره باید می فهمید آدم بیشتر باید مواظب وسایلش باشه‼

امیر در حالی که به آینه نگاه می کرد تا به خیابان کناری بپیچد خندید و گفت: بالاخره فهمیدیم شما چه فایده ای برای جامعه دارید !

خوب اگه همچین آدمهایی نباشن که هیچکس مواظب مال و اموالش نمی شه و دنیا کن فیکون می شه !اینطوری یه نظمی به جامعه داده می شه ،البته داستان لپ تاپ فرق می کرد،گفتم که برگردوندم به صاحبش!

امیر فقط می خندید ، خودش هم نمی دونست چرا الآن سالار کنارش نشسته فقط می دونست این رفیقِ شفیق باید به کافی نتی که روبروش ایستاده بود بره تا برای کنکور ثبت نام کنه!

[ ۱۳٩۱/٢/٢۸ ] [ ٥:۱۸ ‎ب.ظ ] [ رها ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

موضوعات وب
صفحات دیگر
امکانات وب
Untitled Document



صدایاب