toinfinity
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

فصل اول

امیر از آن همه گرماکلافه شده بودوبرای خلاص شدن از گرمای چیره شده با دیدن بستنی فروشی کنار پارک به سرعت ماشین را نگه داشت و به طرف مغازه ی بستنی فروشی دوید و یک بستنی خرید،وقتی به طرف ماشین برگشت پسری را دید که داخل ماشین اش سرک می کشد با همه ی عصبانیّت اش به سمت او دوید و بستنی را روی صورت او کوبید واو را کنار ماشین به طرف زمین پرت کرد و میخواست سیلی محکمی هم بزند که او گفت من که کاری نداشتم فقط داشتم نگاهش می کردم!

 اِ,نه بابا ,همه ی دزدها اوّل نگاه میکنن,بعد می پسندن و بعد هم می دزدن!

خوب منظور؟

 دیدی دزدی!

میخوای چی کار کنی؟

می فهمی!

امیر میخواست ضربه ای با پایش ضربه ای به او بزند تا موجب ملّق زدن او در پیاده رو گردد امّا پسر با جای خالی به موقع با تمام قدرت مشتی را حواله ی صورت او کرد به طوری که بلافاصله خون تمام دهان امیر را فراگرفت,او از این همه قدرت پسر تعجّب کرد وبرای چند لحظه به او خیره شد,دستش را بالا آورد تا تلافی کند ولی کسی دستش را گرفت و چند لگد به شکمش زد ,وقتی امیر سرش را برگرداند متوجّه چند پسر که به نظر میرسید از دوستان آن دزد بودند دورش را گرفته اند وهمه میخواهند انتقام بگیرند ولی دزد گفت:دست نگه دارید من هم بی تقصیر نبودم که تلافی هم کردم.

امیر به سرعت سوار ماشین شدوبرای اینکه به جای دزد محاکمه نشود از آنجا دور شد ولی مدام حرف او را در ذهن مرور میکرد که هنگام سوار شدن به ماشین گفت :چون می دونم پول باباته ، می خواستم فقط حالتو بگیرم ،همین.

امیر می خواست برای پاسخ اش حرفی پیدا کند مثلاَ ً با خودش میگفت اگر هم پول پدرم است من ارزشش را دارم تو اگر پدرت هم ثروتمند بود ارزشش را نداری دفعه ی بعد اگر دیدمت چنان بلایی به سرت بیاورم که نتوانی از جایت بلند شوی با رسیدن به خانه بلافاصله رفت و خون دهانش را شست ، همین موقع وقتی خودش را در آینه ی دستشویی دید گفت : پسر دیوونه آخه تو مثلا ًٌبرای چی این همه کلاس کاراته رفتی و کمر بندهای رنگارنگ گرفتی؟اون که دو,سه سال هم از تو کوچکتر بود ,خجالت نمی کشی ؟حق داشت هرچه به تو می گفت حق داشت،اصلاً کاش بیشتر می زدت، کاش ماشینو دزدیه بود ، کاش تو روکشته بود!

وقتی به خود آمد که باز هم زیادی گرمش بود و کنار یخچال در آشپزخانه نشسته بود ,به طرف یخچال رفت وچون کسی در خانه نبود راحت بطری آب  آب را برداشت وسر کشید علی رغم همیشه!

 وبعد با صدای بلندی مثل فریاد گفت: اصلا ًحیف اون بستنی خوشمزه که کوبیدم توی صورتش,حیف.

آنروز اعصاب امیر به دلیل ماجرای صبح به هم ریخته بود و یا به خود بدو بیراه می گفت یا به پسردزد,به هر حال تصمیم گرفت به زودی از او انتقام بگیرد چون خوب می دانست در غیر اینصورت چند ماهی به خود لعن و نفرین خواهد گفت و مدّتها همینطور عذاب وجدان خواهد داشت!

فردای آن روز عمدا ً از آن مسیر گذشت تا اگر اورا دید چیزی برای گفتن یا کاری برای انجام دادن داشته باشد.وقتی به بستنی فروشی رسید می خواست منتظر بماند تا اگر پیدایش شد ضرب شستی به او نشان دهد که آن سرش ناپیدا!

مدتی گذشت ,امیرباخود گفت:شاید هم هیچوقت او را اینجا نبینم ,در همین زمان پسری که از خیابان عبور    می کرد به شدّت با کامیونی تصادف کرد وبه چند ده متری آن طرف تر بین جمعیّت داخل پارک پرتاب شد,همه ی کسانی که آن اطراف بودند دور اوجمع شدند امّا در بین حاضرین کسی که امیر دنبال او بود هم با دوستانش دیده می شد .امیر هم با خود گفت چه زمانی بهتر از حالا وبه سمت جمعیت دوید تا انتقام دیروز را گرفته باشد .اما وقتی نزدیک شد دید او فریاد میزند و گریه می کند, وقتی کمی دقیق شد متوجّه شد او یکی از دوستان پسر بوده و به ظاهر یکی از نزدیکترین دوستان او,جمعیّت حاضر همه کمک کردند و او را به خیابان آوردندو از طرف دیگر پسر به طرف راننده ای که با دوستش تصادف کرده بوددوید و اورا که هاج و واج به جمعیّت خیره شده بود گرفت وبه ماشین کوبید و با لگدی که به او زد مرد روی زمین پخش شد,به دلیل این حادثه تقریبا ً تمام خیابان قرق شده بود و ترافیک سنگینی حاکم بود ,پسر دوباره به طرف جمعیّت رفت کمک کرد تا دوستش را به طرف ماشین بیاورند امیر هم در همان جا نظاره گر حادثه بود ندانسته فریاد کشید شما که نمی خواهید اورا با کامیون به بیمارستان برسانید مگه نه؟

پسر با پررویی گفت: تو که اینو میدونی چرا ایستادی ؟برو و در ماشینت رو باز کن!

امیر که از گستاخی او خشمگین شده بود می خواست حرفش را پس بگیرد امّا دیگر دیر شده بودو جمعیّت پسررا که بیهوش بود به سمت ماشین او دواندند امیر در را باز کرد وخودش بلافاصله پشت رول نشست  و پسر هم کنار دستش .

او تمام راه فقط می گفت :حمید مقاومت کن تو مَردی،تحمّل کن یه مرد به این زودیها خودش رو نمی بازه ,مرد باش و مقاومت کن .

امیر که نمی دانست چه کار کند با سرعت تمام می راند و به زودی به بیمارستان رسید.

حمید را به اطاق عمل بردند و پسر و دوستانش در سالن انتظار منتظر ماندند, همه نگران و ناراحت بودند امّا او بیشتر از همه.بغض گلویش را می فشرد ولی حس مردانگی مانع گریه کردن او می شد,دوستانش کنار او روی صندلی نشستند و همین که خواستند اورا آرام کنند گفت:به من دست نزنید, برید و به پدرش خبر بدید مگرنمی بینید که داره می میره؟ برید و بگید حمید داره جون می کنه بیا و براش دعا کن.

حرفهای آخرش رو با صدای لرزان گفت و بعد سرش را روی زانوهایش گذاشت ، بی صدا بود اما شانه هایش می لرزید.

همه از اطراف او دور شدند و برای آرام کردن او تنهایش گذاشتند به جز امیر که روبروی او ایستاده بود و به در اتاق عمل خیره شده بود , انگار تنها دلیل شکسته نشدن بغض پسر فقط او بود .سرش را بلند کرد , به امیر نگاه کرد و گفت : تو این وسط از کجا پیدا شدی؟ نکنه به خاطر اتّفاق دیروز باز هم دست بردار نیستی!اگر یه ماشین بهتر از ماشین خودت برات بخرم راحتم می گذاری؟

امیربه تنگ آمده از این همه قدرناشناسی چیزی نگفت و چند صندلی آن طرفتر از او نشست سرش را به دیوار تکیه داد و به مهتابی های سقف بیمارستان خیره شد .

پسری با عجله آمد و گفت پول برای عمل کافی نیست باید تا عمل تموم نشده بقیّه ی آن را جور کنیم امّا از کجا سالار؟

به پدرش گفتید؟

  تو که میدانی کاری از دست او بر نمی آد.

امیر محض کمک گفت:چقدر لازم دارید؟

سالار گفت:شما کی باشید که بخواهید ...

حرفش تمام نشده بود که دوستش گفت : سالار، جون ِ حمید درخطره، دکترها باید کاری بکنند یا نه؟

 سالار حرفی نزد و سرش را به طرف دیگری چرخاند. امیر چک پولهایی که برای واریز به بانک به همراه داشت داد و دوست سالار با قدرشناسی تمام آنها را پذیرفت و قول داد پس بدهد و زیر چشمی به سالار که جلوی در اتاق عمل راه می رفت نگاه کرد و به امیر گفت : ببخشیدش,حال او واقعاً بده آخه حمید بیشتر از همه ی ما به او نزدیک بود و اون الآن بیشتر از همه ی ما نگران حمیدِ وگرنه اصلا ً سالار اینطوری نیست!

 امیر چیزی نگفت و روی صندلی نشست و به سالار چشم دوخت.

مدّتی گذشت ولی سالار همان طور قدم میزد,  امیر هم فقط به او نگاه میکرد و متعجّب از این رفاقت عمیق فقط به حمید غبطه می خورد ناگهان یادش افتاد که آنروز به کلاسش نرفته است و حالا دیگر دو سه ساعتی از زمان کلاس گذشته بود , به ساعت نگاه کرد و تازه به خود آمد که عصر است و او هنوز غذا نخورده است ,تازه انگار یادش آمد گرسنه است و سرش از گرسنگی گیج میرود او رفت و از رستورانی در نزدیکی بیمارستان دو پرس غذا گرفت و به سالن انتظار بازگشت در همان حین دوستان سالار را دید که به همراه یک مأمور در حال صحبت با راننده ی کامیون بودند امیر از کنار آنها گذشت چون میدانست که تازه به بیمارستان باز گشته اند واحتمالا ً چیزی هم خورده اند به سالن رفت و روی صندلی نشست و سهم سالار را هم روی صندلی کناری گذاشت و گفت: گرسنه نیستی؟نمیخوای چیزی بخوری؟برات غذا گرفته ام.

سالار که با این حرف امیر به خود آمد احساس کرد بسیار گرسنه است کنار امیر نشست و غذا را برداشت و نگاهی به غذا انداخت و گفت : ممنون.

امیر که مدتها در التماس حرف زدن او بود از ته دل خوشحال شد ، درست مثل اینکه طلسم شکسته آن هم فقط با حرف زدن سالار .

حالا امیر می توانست با اشتهای بیشتری غذا بخورد و سالار هم که انگار از ته دل امیر با خبر بود غذایش را باز کرد و خورد ،هنوز غذایش تمام نشده بود که در اتاق عمل باز شد و پزشکان و پرستاران خارج شدند و با چهره ای خسته از عمل طولانی هر کدام به سمت اتاق خود رفتند الّا پرستاری که به سالار که با نگرانی کنارش ایستاده بود که گفت: هنوز بیهوشه و احتمالا ً فردا به هوش می آد .

امیر که انگار نگران دوست خود بود حالا خیالش راحت شده بود و بیمارستان را ترک می کرد، سوار ماشین شد امّا دید که صندلی های پشت ماشین خونی شده اند به همین خاطر دستمالی را پیدا کرد و کمی خیس کرد تا تمیز کند در همین حین سالار دستمال را از او گرفت و شروع به تمیز کردن کرد و گفت: لطفا ًشماره تلفنی یا آدرسی بدید تا پولتون را برگردونم.

اصلا ً قابلی نداره.

امّا سالار روی حرفش پافشاری کرده و گفت:دوست ندارم حمید بعد از به هوش اومدن بدونه که تو پول عمل او را دادی می فهمی که!

امیر شماره اش را داد وسوار ماشین شد و دید که سالار هم به طرف خیابان میرود به این دلیل مقابل او ترمز کرد و گفت: می رسونمت.

سالار تشکّر کرد و کنار خیابان ایستاد امّا امیر با اصرار بیشتر او را سوار کرد وچند خیابان پایین تر او را روبروی کوچه ای پیاده کرد.وقتی به خانه رسید کسی نبود که او را سین جیم کند به همین دلیل به اتاقش رفت و روی تخت دراز کشید و به اتّفاقات آنروز اندیشید و چون خیلی خسته بود زود هم خوابش برد.پس از آن روزتا مدّتها امیر دیگرسالار را ندید و سالار هم با او تماس نگرفت ، امیر ماجرا را فراموش کرده بود,حتّی پولی را هم که باید به حسابش واریز میکرد تا اینکه سالار با او تماس گرفت واز او خواست تا در همان پارک سر قرار بیاید تا پولش را پس بگیردامیر چند دقیقه جلوتر سر قرار حاضر شد در حالی که سالار گفته بود ساعت چهار عصر خواهد آمد و وقتی آمد که ساعت دقیقا ًچهار بود.

ابتدا امیر از حال حمید جویا شد، سالار گفت:حمید دیگر به هوش نیومد. امیر واقعا ً ناراحت شد او احساس کرد دوست خود را از دست داده است.سالاربا اینکه هنوز هم عزادار حمید بود امّا کم کم میخواست به خود بقبولاند که حمید دیگر بازنخواهد گشت ، به امیر گفت: به هر حال از تو خیلی ممنونم گرچه آن عمل براش فایده ای هم نداشت ,امیر میان حرفش پرید و گفت:نه اینطور نیست ,حالا شما حداقل میدونید که هر کاری از دستتون برمی آمده برای او کردید.

بله حق با توست،ممنونم که کمکمون کردی,این پول هم حلالِ حلالِ ,مطمئن باش!

امیر نخواست چهره ی تازه گشوده شده ی سالار دگرگون شود برای همین پول را گرفت و در جیبش گذاشت و گفت: تو همین جا می مونی؟ سالار گفت:میخوام سر مزار حمید برم ، امروز پنج شنبه است.

خوشحال میشم با تو بیام اجازه هست؟

 بله,حتما ً، روح حمید هم از دیدن کسی که در آخرین لحظات عمرش براش کمک بزرگی کرده خوشحال می شه.

آن دو به طرف ماشین امیر میرفتند که پسربچّه ای با دوچرخه ناخواسته با امیر بر خورد کرد امّا سالار نگذاشت امیر به زمین بیافتد.

امیر با خنده گفت: این پارک چه داخل و چه خارجش اصلاً امن نیست .

سالار با جدیت خاصی گفت: بله ، همینطوره ،دیگه از این اطراف نگذر  تا هم از نظر جانی و هم از لحاظ مالی در امان باشی ، از طرفی هم از چنگ دزدهای دیو سیرتش در امان باشی!

ازشون خوشم اومده تازه می خوام تو چنگشون گرفتار بشم .

وقتی سوار ماشین شدند سالار رو به امیر گفت:نمی خوای پولها رو بزاری تو ماشین ، بهشت زهرا زیاد امن نیست  تازه همه دیوسیرتها هم مثل من فرشته خود نیستن تا از آشنایی با هاشون خوشحال بشی!

درسته حق داری.

 امّا وقتی خواست آنها را از جیبش در آورد فهمید پولها ، تازه علاوه بر آنها پولهای خودش هم نیستند. 

چیزی شده؟ 

نه پولهای خودم هست نه پولهایی که تو دادی!همین جا گذاشتم!

یعنی چی ؟ یادت باشه که من برگردوندم پس خودت گم کردی ،نمی خوای که پس دادن پولها رو حاشا کنی؟کاش امضایی ،چیزی میگرفتم!!

امیر با عصبانیت به سالار به خاطر پررویی هاش نگاه کرد و گفت: واقعاً که !

وبعد دوباره گفت:یعنی تو این چند قدم پولها چی شدن؟  

خوب برو کمی بگرد شاید همین اطراف افتاده باشند.  

درسته الآن بر میگردم.  

سالار کلافه از دستِ امیر گفت:کجا؟ 

باید این اطراف افتاده باشند.  

تو دیوانه ای؟حتّی اگر افتاده باشن هم امکان نداره برای تو باقی گذاشته باشن.  

منظورت چیهاز افتاده باشن؟تو این چند قدم کی به من دستبرد زد؟می فهمی چی می گی ؟خوب آدم های قماش خودتو می شناسی مگه نه؟

هم می فهمم چی میگم ، هم به قول تو آدمهای دزد رو خوب میشناسم ، هم از تو به خاطر پاکیت خوشم اومده و هم به خاطر این همه سادگیت بدم اومده!آدم ، پسر ، انسان ، چی بهت بگم ، خدا به دادت برسه!

چی میگی تو؟بزار برم دنبال پولهام بگردم.

لازم نیست ،خوش بین ِ من ،بیا بگیر.

چشم امیر با دیدن پاکت پول و بقیه پولهایش در دست ِ سالار از حدقه در آمد ، در ماشین را بست و به چشمهای سالار نگاه کرد و مات و مبهوت چیزی نگفت.

سالار با خنده ای جالب گفت: چیه ،از خوشحالی کُپ کردی؟مژدگونی یادت نره!آقای ساده ی ،پاک . از این به بعد با دمِ شیر بازی نکن ، این طرفها دیگه نبینمت ، فهمیدی چی گفتم؟

امیر دوباره به سالار نگاه دقیقی کرد و گفت :باور نمیکنم ، چطوری این کار روکردی ؟

همون موقع که نگذاشتم  زمین بیافتی !  

امکان نداره.  

مواظب پولهایت باش بیش از پیش!

امیردر حالی که پولها را می گرفت گفت:تو مطمئنی که پولها حلال هستن مگه نه؟ 

مطمئن باش,حلال ِحلال! شک نکن!!

تازه امیر فهمید سالار واقعا ً کیست!ولی یک جورهایی ته دل از او خیلی خوشش آمد،شاید به خاطر اینکه سالار پولها را پس داد ،چون حتی اگر پس هم نداده بود امیر امکان نداشت به او شک کند!اما چرا سالار پولها را پس داد؟

[ ۱۳٩۱/٢/٢۱ ] [ ۳:٤٧ ‎ب.ظ ] [ رها ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

موضوعات وب
صفحات دیگر
امکانات وب
Untitled Document



صدایاب