toinfinity
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

یکی از دوستان(تنهاتر از تنها خودم) یه مدت قبل این پست رو گذاشته بود:

 خورشیدی که دراه غروب است ...شاهداست.

شبی که مرا به بی توبودن محکوم کرد...شاهداست.

تاریکی که تنها رفیقش تنهای است...شاهداست.

دلی که درطول عمرش خوشی خوبی ندیده است...شاهداست.

اشکی راکه سر راهت ریخت...شاهداست.

ستارها  که تنها امید روشنی است...شاهداست.

آرزوهای دلی که به پرتگاه مرگ تبدیل شد...شاهداست.

سنگ صبورسفیدی که یادگارازتوست هم رنگ من شد...شاهداست.

خدای راکه دردل جزاوبه کس نگویم...شاهداست.

عشقی که نه اعتماد ونه اعتقاد داشت...شاهداست.

وعزراییّل که امشب جان خواهدگرفت...شاهداست

ولی به نظر من:

خورشیدی که پشت کوهها منتظر طلوع است ...شاهد است!

 روزی که خداوند دیگربار برای بودن ونفس کشیدن به تو هدیه کرد ...شاهد است!

روشنایی زیبای چشمهای مانده به راهت... شاهد است!

 دلی که خود را برای دیدن خوبی ها و خوشی ها از حالا تا هزارسال آماده می کند...شاهد است!

 لبخندِجان گرفته بر لبهایت... شاهد است!

 ستاره های نورافشان  که بشارت روزنه های امیدبه خدا در شب تاررا به ما هدیه می دهد...شاهد است!

 آرزوهای دلی که خود را بازیافتند و تبدیل به زیباترین آرزوهای محفوظ قلب گشتند...شاهد است!

 یادهاوخاطرات قشنگی که به یادگار مانده است ...شاهد است!

 خدای همیشه مهربان بالای سر ...شاهد است!

 عشقی که به آن اعتقاد و اعتماد داری ...شاهداست!

 اینجا ،با این همه امید و عشق و خدای عزیز هرگز جایی برای عزرائیل نیست،تو شاهد باش!

ونظر شما چیه؟ 

 

 

[ ۱۳٩۱/٦/٢۱ ] [ ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ ] [ رها ]

 

«مارو باش رو چه درختی اسممونو جا گذاشتیم، ماروباش!»

چرا اینروزها این بیتها توی ذهنم رژه می رن و روی لبهام صادقانه می رقصن؟

خطا بود از ابتدا عشق و اعتماد و ....؟

 

هوالمحبوب

ماروباش روچه درختی اسممونو جاگذاشتیم    ماروباش!

قسمی جز اون دو چشم نامسلمون که گذاشتیم   ماروباش!

به هواداری توشیشه میخونه روباسنگ شکستیم  نارفیق!

سنگ و شیشه اگه دشمن،ماکه موندگاریم      ماروباش!

چشم خشکیده داره به ناودون کوچه حسادت می کنه

مابه این بغض سمج گفته بودیم ابر بهاریم   ماروباش!

غزل قلندرای پیر و عاشق که اینه

فکر عاشق سواره باش ما که سواریم  ماروباش!

 

امیدوارم هرگز این بیت ها همینجوری بایادکسی به زبونتون نیاد.

[ ۱۳٩۱/٦/۱٥ ] [ ٤:۳٤ ‎ب.ظ ] [ رها ]

من به مدرسه میرفتم تا درس بخوانم
تو به مدرسه میرفتی به تو گفته بودند باید دکتر شوی
او هم به مدرسه میرفت اما نمی دانست چرا

من پول تو جیبی ام را هفتگی از پدرم میگرفتم
... تو پول تو جیبی نمی گرفتی همیشه پول در خانه ی شما دم دست بود
او هر روز بعد از مدزسه کنار خیابان آدامس میفروخت

معلم گفته بود انشا بنویسید
موضوع این بود علم بهتر است یا ثروت

من نوشته بودم علم بهتر است
مادرم می گفت با علم می توان به ثروت رسید
تو نوشته بودی علم بهتر است
شاید پدرت گفته بود تو از ثروت بی نیازی
او اما انشا ننوشته بود برگه ی او سفید بود
خودکارش روز قبل تمام شده بود

 


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۱/٦/۱۳ ] [ ٤:٥٦ ‎ب.ظ ] [ رها ]

امروز کسی برام از وجدان گفت که خودش نمی دونست اسمش وارد لیست سیاه قلبم شد که به خودم قول دادم هرگز نخواهم بخشیدشون . چون وقتم، انرژی ام و ارزشم رو مثل بقیه اعضای این لیست سیاه زیر سؤال برد ،نمی تونستم همونجا بهش بگم تو که داری از عذاب وجدان حرف می زنی همین الان خدا شاهده که تا ابد مدیون من شدی.

با معذرت از همه خانمها گاهی اوقات فکرنمی کنید آقایون تو خیلی چیزا خیلی پایه اند؟

تو طرفداری ؟

تو اعتراض ؟

...

تو خیلی چیزا!

اگه امروز برای نشکستن قلب کسی ساکت موندم فقط برای اینکه دلم به حالش سوخت وگرنه قضیه این نیست که نمی فهمیدم که رسیدن اون به بعضی چیزا یعنی اینکه من از خیلی چیزهام بگذرم .

امروز کسی که قلبم رو شکست تا ابد نمی تونه بندش بزنه .

- چرا گاهی اوقات آدم اینقدر پشت سر هم بد میاره؟

- چرا گاهی اوقات تو یه چشمبه هم زدن جلوی چشمت حقت ضایع می شه؟

- چرا گاهی اوقات چشممون رو می بندیم به روی ظلمی که داره همین جا ، جلوی ما به کسی می شه؟

ما آدمها گاهی اوقات یه گره ی کور می شیم که بازشدنش هرگز به دست خودمون انجام نمی شه ، باز شدن این گره کور فقط به دست خداست، و خدا............

کاش می شد دونست خدا کِی اراده باز کردن گره های کور رو خواهد کرد.

[ ۱۳٩۱/٦/۸ ] [ ٤:٤٥ ‎ب.ظ ] [ رها ]

حالم هیچ خوب نیست

مدتهاست خودم رو سر هیچ چیز و همه چیز نفرین می کنم

فقط می تونم از خودم بپرسم چرا و از خدا که چگونه!

برام دعا کنید ،خیلی زیاد

این رو برای اینروزهام سرودم ،برام مهم نبود که قافیه ها زیاد خوب از آب در بیان ، یا وزن و چیزای دیگه شعر خیلی خوب باشن ،من هیچ وقت شاعر خوبی نبودم ،این شعر رو برای دل خودم سرودم و برای اینکه یه ذره دلم خنک تر بشه گذاشتمش تو وبم، نمی دونم چرا گذاشتن این شعر اینجا دلم روخنک می کنه!

نه ،مثل اینکه حالم خیلی بدتر از چیزیه که به نظر می رسه !

***

ببین با اینکه نیستی صدای تو در گوشم نجوا می کند

در حریم خیالم باز، نگاه تو در قلبم غوغا می کند

این عشق توست ، اینجا باز شوری برپا می کند

این یاد توست که اشکهایم را دریا می کند

بی تو چگونه سرنوشت امروز را فردا می کند؟

حال که نیستی کدام بهانه این حال را زیبا می کند

آرام ِ جان خسته ی من ، کدام روز بگو

احساس کنار تو بودن را برایم پیدا می کند؟

 

[ ۱۳٩۱/٦/٢ ] [ ٤:٢٢ ‎ب.ظ ] [ رها ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

موضوعات وب
صفحات دیگر
امکانات وب
Untitled Document



صدایاب