toinfinity
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

فصل دوم:

اسمت چیه؟  

امیر.

امیر ماشین را روشن کرد و آن دو در راه کلّی راجع به هم اطّلاعات کسب کردند که شروع این پرس و جو از طرف سالار بود همانطور که امیر انتظار داشت!

چند سالته ؟ 

هر چی باشه از تو بزرگترم .

یعنی نمی خوای بگی دیگه.

امیر توأم با خنده جذابش روی لبهاش که به چهره اش جذابیت بیشتری می داد گفت: شما هر چی از ما کمتر بدونی بهتره!

چی کارا می کنی؟

دانشجوی برقم.

پس یه پا ادیسونی و حتماً بچه پولدار.

خودت چکاره ای؟

تا حالا نفهمیدی؟

چرا کمی تا قسمتی ، می خوام با مهارتهای دیگه ات آشنا بشم ، یه دفعه غافلگیر نشم.

نم نمک از اونها هم باخبر می شی ، باید اول ببینم چقدر جنبه داری ، شاید برات بدآموزی داشته باشه!بچه ها نباید همیشه همه چیزو بدونن.

درست حرف بزن، من از تو بزرگترم.

از کجا اینقدر مطمئنی؟

چندوقته خودتو تو آنیه ندیدی؟

از روزی که تو بهم گفتی دزد ،مامانم گفته با دزدها آشنا نشم ،اونم از نزدیک چهره به چهره، می فهمی که!

امیر خندید وگفت: نصیحت مامانت بجاست ، حالا نمی خوای تا آخر عمر خودتو تو آینه ببینی ؟

تا خدا چی بخواد!!

سر مزار حمید بعد از خلوت شدن فقط این امیر و سالار بودند که هنوز آنجا ایستاده بودند. سالار بدجوری بغض کرده بود ولی هرگز قصد منفجر شدن را نداشت . امیر این را میدانست به همین خاطر گفت:چرا خودت رو خالی نمیکنی گریه کن تا راحت شی. 

حمید از گریه متنفر بود.

این درست نیست ،هر آدمی تو یه لحظاتی با گریهکردن خالی می شه ، تو از کجا می دونی حمید خودش اصلاً در طول زندگی اش گریه نکرده ، شاید ...

لطفاً حرف نزن ، ادامه نده ، من با هرچی خالی بشمبا گریه خالی نمی شم ، گریه برای من وجود نداره ؛ که اگه وجود داشت صبح تا شوم باید کار من گریه بود و گریه .برای آدمی مثل من گریه برای مرگ حمید بهونه ی جالبی نیست.

امیر با تعجب به سالار نگاه کرد :هر طور راحتی!

امیر تنها از مزار به خانه برگشت چون سالار میخواست جای دیگری برود.


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۱/٢/٢۸ ] [ ٥:۱۸ ‎ب.ظ ] [ رها ]

1)      دوستت دارم ، نه به خاطر شخصیت تو ، بلکه بخاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدا میکنم.  

2)      هیچکس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمیشود  

3)      اگر کسی تو را آنطور که میخواهی دوست ندارد، به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد.

4)      دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند.

5)      بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید.

6)      هرگز لبخند را ترک نکن، حتی وقتی ناراحتی چون هر کس امکان دارد عاشق لبخند تو شود.

7)      تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی، ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی.

8)      هرگز وقتت را  با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند، نگذران.

9)      شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری افراد نامناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را، به این ترتیب وقتی او را یافتی بهتر می‌توانی شکر گزار باشی.

10)  به چیزی که گذشت غم نخور، به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن.

11)  همیشه افرادی هستند که تو را می‌آزارند، با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش که به کسی که تو را آزرده، دوباره اعتماد نکنی.

12)  خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خود را می‌شناسی قبل از آنکه شخص دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد.

13)  زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار، بهترین چیزها در زمانی اتفاق می‌افتد که انتظارش را نداری.

[ ۱۳٩۱/٢/٢٦ ] [ ٤:٤۱ ‎ب.ظ ] [ رها ]

دوست داشتی بچه ی این خانواده بودی؟

اگه آره ،کدوم یکی؟؟؟

چندتاعکس هم از این آلبوم خونوادگی در ادامه مطلب ملاحظه نمایید!!

لطفاً توجه داشته باشید همه صحنه ها مربوط به خونه این خانواده ی گرامیه!نه یه لباس فروشی یا خشکشویی!!!


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۱/٢/٢۳ ] [ ٤:۳٢ ‎ب.ظ ] [ رها ]

فرض کنید...

به شما،

 (انسان ساده/معمولی/ بازاری/دانشمند/محقق/سیاسی)

 این امکان را میدهند که

یک رییس برای دنیا انتخاب کنید که بتواند

دنیا را به بهترین وجه رهبری کرده، صلح، ترقی

و خوشبختی برای بشریت به ارمغان بیاورد.

بین این سه داوطلب کدام را انتخاب میکنید؟

قبلا یک سئوال:

شما مشاور و مددکار اجتماعی هستید...

زن حامله ای میشناسید که هشت فرزند دارد.

سه فرزند او ناشنوا، دو فرزند کور و یکی عقب مانده هستند.

در ضمن این خانم خود مبتلا به مرض مهلک سیفیلیس است.

از شما مشورت میخواهد که آیا سقط جنین بکند یا خیر...

با تجارب زندگی که دارید به ایشان چه پیشنهاد میکنید؟


خواهید گفت کورتاژ کند؟

شخص اول

او با سیاستمداران رشوه خوار و بدنام کار میکند،

از فالگیر، غیب گو و منجم مشورت میگیرد.

در کنار زنش دو معشوقه دارد. شدیدا سیگاری بوده

و روزی هم ده لیوان مشروب (مارتینی) میخورد.

شخص دوم

از دو محل کار اخراج شده، تا ساعت 12 ظهر میخوابد، در مدرسه چند بار رفوزه شده.

در زمان جوانی تریاک میکشیده و تحصیلات آنچنانی ندارد.

 ایشان روزی هم یک بطر ویسکی میخورد، بی تحرک و چاق است.

شخص سوم

دولت کشورش به ایشان مدال شجاعت داده. گیاه خوار بوده و دارای سلامتی

کامل است. به سیگار و مشروب اکیدا دست نمیزند

و در گذشته هیچگونه رسوایی ببار نیاورده.

به چه کسی رای میدهید؟

 


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۱/٢/٢۳ ] [ ٤:٠۸ ‎ب.ظ ] [ رها ]

فصل اول

امیر از آن همه گرماکلافه شده بودوبرای خلاص شدن از گرمای چیره شده با دیدن بستنی فروشی کنار پارک به سرعت ماشین را نگه داشت و به طرف مغازه ی بستنی فروشی دوید و یک بستنی خرید،وقتی به طرف ماشین برگشت پسری را دید که داخل ماشین اش سرک می کشد با همه ی عصبانیّت اش به سمت او دوید و بستنی را روی صورت او کوبید واو را کنار ماشین به طرف زمین پرت کرد و میخواست سیلی محکمی هم بزند که او گفت من که کاری نداشتم فقط داشتم نگاهش می کردم!

 اِ,نه بابا ,همه ی دزدها اوّل نگاه میکنن,بعد می پسندن و بعد هم می دزدن!

خوب منظور؟

 دیدی دزدی!

میخوای چی کار کنی؟

می فهمی!

امیر میخواست ضربه ای با پایش ضربه ای به او بزند تا موجب ملّق زدن او در پیاده رو گردد امّا پسر با جای خالی به موقع با تمام قدرت مشتی را حواله ی صورت او کرد به طوری که بلافاصله خون تمام دهان امیر را فراگرفت,او از این همه قدرت پسر تعجّب کرد وبرای چند لحظه به او خیره شد,دستش را بالا آورد تا تلافی کند ولی کسی دستش را گرفت و چند لگد به شکمش زد ,وقتی امیر سرش را برگرداند متوجّه چند پسر که به نظر میرسید از دوستان آن دزد بودند دورش را گرفته اند وهمه میخواهند انتقام بگیرند ولی دزد گفت:دست نگه دارید من هم بی تقصیر نبودم که تلافی هم کردم.

امیر به سرعت سوار ماشین شدوبرای اینکه به جای دزد محاکمه نشود از آنجا دور شد ولی مدام حرف او را در ذهن مرور میکرد که هنگام سوار شدن به ماشین گفت :چون می دونم پول باباته ، می خواستم فقط حالتو بگیرم ،همین.

امیر می خواست برای پاسخ اش حرفی پیدا کند مثلاَ ً با خودش میگفت اگر هم پول پدرم است من ارزشش را دارم تو اگر پدرت هم ثروتمند بود ارزشش را نداری دفعه ی بعد اگر دیدمت چنان بلایی به سرت بیاورم که نتوانی از جایت بلند شوی با رسیدن به خانه بلافاصله رفت و خون دهانش را شست ، همین موقع وقتی خودش را در آینه ی دستشویی دید گفت : پسر دیوونه آخه تو مثلا ًٌبرای چی این همه کلاس کاراته رفتی و کمر بندهای رنگارنگ گرفتی؟اون که دو,سه سال هم از تو کوچکتر بود ,خجالت نمی کشی ؟حق داشت هرچه به تو می گفت حق داشت،اصلاً کاش بیشتر می زدت، کاش ماشینو دزدیه بود ، کاش تو روکشته بود!

وقتی به خود آمد که باز هم زیادی گرمش بود و کنار یخچال در آشپزخانه نشسته بود ,به طرف یخچال رفت وچون کسی در خانه نبود راحت بطری آب  آب را برداشت وسر کشید علی رغم همیشه!

 وبعد با صدای بلندی مثل فریاد گفت: اصلا ًحیف اون بستنی خوشمزه که کوبیدم توی صورتش,حیف.

آنروز اعصاب امیر به دلیل ماجرای صبح به هم ریخته بود و یا به خود بدو بیراه می گفت یا به پسردزد,به هر حال تصمیم گرفت به زودی از او انتقام بگیرد چون خوب می دانست در غیر اینصورت چند ماهی به خود لعن و نفرین خواهد گفت و مدّتها همینطور عذاب وجدان خواهد داشت!

فردای آن روز عمدا ً از آن مسیر گذشت تا اگر اورا دید چیزی برای گفتن یا کاری برای انجام دادن داشته باشد.وقتی به بستنی فروشی رسید می خواست منتظر بماند تا اگر پیدایش شد ضرب شستی به او نشان دهد که آن سرش ناپیدا!

مدتی گذشت ,امیرباخود گفت:شاید هم هیچوقت او را اینجا نبینم ,در همین زمان پسری که از خیابان عبور    می کرد به شدّت با کامیونی تصادف کرد وبه چند ده متری آن طرف تر بین جمعیّت داخل پارک پرتاب شد,همه ی کسانی که آن اطراف بودند دور اوجمع شدند امّا در بین حاضرین کسی که امیر دنبال او بود هم با دوستانش دیده می شد .امیر هم با خود گفت چه زمانی بهتر از حالا وبه سمت جمعیت دوید تا انتقام دیروز را گرفته باشد .اما وقتی نزدیک شد دید او فریاد میزند و گریه می کند, وقتی کمی دقیق شد متوجّه شد او یکی از دوستان پسر بوده و به ظاهر یکی از نزدیکترین دوستان او,جمعیّت حاضر همه کمک کردند و او را به خیابان آوردندو از طرف دیگر پسر به طرف راننده ای که با دوستش تصادف کرده بوددوید و اورا که هاج و واج به جمعیّت خیره شده بود گرفت وبه ماشین کوبید و با لگدی که به او زد مرد روی زمین پخش شد,به دلیل این حادثه تقریبا ً تمام خیابان قرق شده بود و ترافیک سنگینی حاکم بود ,پسر دوباره به طرف جمعیّت رفت کمک کرد تا دوستش را به طرف ماشین بیاورند امیر هم در همان جا نظاره گر حادثه بود ندانسته فریاد کشید شما که نمی خواهید اورا با کامیون به بیمارستان برسانید مگه نه؟

پسر با پررویی گفت: تو که اینو میدونی چرا ایستادی ؟برو و در ماشینت رو باز کن!

امیر که از گستاخی او خشمگین شده بود می خواست حرفش را پس بگیرد امّا دیگر دیر شده بودو جمعیّت پسررا که بیهوش بود به سمت ماشین او دواندند امیر در را باز کرد وخودش بلافاصله پشت رول نشست  و پسر هم کنار دستش .

او تمام راه فقط می گفت :حمید مقاومت کن تو مَردی،تحمّل کن یه مرد به این زودیها خودش رو نمی بازه ,مرد باش و مقاومت کن .

امیر که نمی دانست چه کار کند با سرعت تمام می راند و به زودی به بیمارستان رسید.

حمید را به اطاق عمل بردند و پسر و دوستانش در سالن انتظار منتظر ماندند, همه نگران و ناراحت بودند امّا او بیشتر از همه.بغض گلویش را می فشرد ولی حس مردانگی مانع گریه کردن او می شد,دوستانش کنار او روی صندلی نشستند و همین که خواستند اورا آرام کنند گفت:به من دست نزنید, برید و به پدرش خبر بدید مگرنمی بینید که داره می میره؟ برید و بگید حمید داره جون می کنه بیا و براش دعا کن.

حرفهای آخرش رو با صدای لرزان گفت و بعد سرش را روی زانوهایش گذاشت ، بی صدا بود اما شانه هایش می لرزید.

همه از اطراف او دور شدند و برای آرام کردن او تنهایش گذاشتند به جز امیر که روبروی او ایستاده بود و به در اتاق عمل خیره شده بود , انگار تنها دلیل شکسته نشدن بغض پسر فقط او بود .سرش را بلند کرد , به امیر نگاه کرد و گفت : تو این وسط از کجا پیدا شدی؟ نکنه به خاطر اتّفاق دیروز باز هم دست بردار نیستی!اگر یه ماشین بهتر از ماشین خودت برات بخرم راحتم می گذاری؟

امیربه تنگ آمده از این همه قدرناشناسی چیزی نگفت و چند صندلی آن طرفتر از او نشست سرش را به دیوار تکیه داد و به مهتابی های سقف بیمارستان خیره شد .

پسری با عجله آمد و گفت پول برای عمل کافی نیست باید تا عمل تموم نشده بقیّه ی آن را جور کنیم امّا از کجا سالار؟

به پدرش گفتید؟

  تو که میدانی کاری از دست او بر نمی آد.

امیر محض کمک گفت:چقدر لازم دارید؟

سالار گفت:شما کی باشید که بخواهید ...

حرفش تمام نشده بود که دوستش گفت : سالار، جون ِ حمید درخطره، دکترها باید کاری بکنند یا نه؟

 سالار حرفی نزد و سرش را به طرف دیگری چرخاند. امیر چک پولهایی که برای واریز به بانک به همراه داشت داد و دوست سالار با قدرشناسی تمام آنها را پذیرفت و قول داد پس بدهد و زیر چشمی به سالار که جلوی در اتاق عمل راه می رفت نگاه کرد و به امیر گفت : ببخشیدش,حال او واقعاً بده آخه حمید بیشتر از همه ی ما به او نزدیک بود و اون الآن بیشتر از همه ی ما نگران حمیدِ وگرنه اصلا ً سالار اینطوری نیست!

 امیر چیزی نگفت و روی صندلی نشست و به سالار چشم دوخت.

مدّتی گذشت ولی سالار همان طور قدم میزد,  امیر هم فقط به او نگاه میکرد و متعجّب از این رفاقت عمیق فقط به حمید غبطه می خورد ناگهان یادش افتاد که آنروز به کلاسش نرفته است و حالا دیگر دو سه ساعتی از زمان کلاس گذشته بود , به ساعت نگاه کرد و تازه به خود آمد که عصر است و او هنوز غذا نخورده است ,تازه انگار یادش آمد گرسنه است و سرش از گرسنگی گیج میرود او رفت و از رستورانی در نزدیکی بیمارستان دو پرس غذا گرفت و به سالن انتظار بازگشت در همان حین دوستان سالار را دید که به همراه یک مأمور در حال صحبت با راننده ی کامیون بودند امیر از کنار آنها گذشت چون میدانست که تازه به بیمارستان باز گشته اند واحتمالا ً چیزی هم خورده اند به سالن رفت و روی صندلی نشست و سهم سالار را هم روی صندلی کناری گذاشت و گفت: گرسنه نیستی؟نمیخوای چیزی بخوری؟برات غذا گرفته ام.

سالار که با این حرف امیر به خود آمد احساس کرد بسیار گرسنه است کنار امیر نشست و غذا را برداشت و نگاهی به غذا انداخت و گفت : ممنون.

امیر که مدتها در التماس حرف زدن او بود از ته دل خوشحال شد ، درست مثل اینکه طلسم شکسته آن هم فقط با حرف زدن سالار .

حالا امیر می توانست با اشتهای بیشتری غذا بخورد و سالار هم که انگار از ته دل امیر با خبر بود غذایش را باز کرد و خورد ،هنوز غذایش تمام نشده بود که در اتاق عمل باز شد و پزشکان و پرستاران خارج شدند و با چهره ای خسته از عمل طولانی هر کدام به سمت اتاق خود رفتند الّا پرستاری که به سالار که با نگرانی کنارش ایستاده بود که گفت: هنوز بیهوشه و احتمالا ً فردا به هوش می آد .

امیر که انگار نگران دوست خود بود حالا خیالش راحت شده بود و بیمارستان را ترک می کرد، سوار ماشین شد امّا دید که صندلی های پشت ماشین خونی شده اند به همین خاطر دستمالی را پیدا کرد و کمی خیس کرد تا تمیز کند در همین حین سالار دستمال را از او گرفت و شروع به تمیز کردن کرد و گفت: لطفا ًشماره تلفنی یا آدرسی بدید تا پولتون را برگردونم.

اصلا ً قابلی نداره.

امّا سالار روی حرفش پافشاری کرده و گفت:دوست ندارم حمید بعد از به هوش اومدن بدونه که تو پول عمل او را دادی می فهمی که!

امیر شماره اش را داد وسوار ماشین شد و دید که سالار هم به طرف خیابان میرود به این دلیل مقابل او ترمز کرد و گفت: می رسونمت.

سالار تشکّر کرد و کنار خیابان ایستاد امّا امیر با اصرار بیشتر او را سوار کرد وچند خیابان پایین تر او را روبروی کوچه ای پیاده کرد.وقتی به خانه رسید کسی نبود که او را سین جیم کند به همین دلیل به اتاقش رفت و روی تخت دراز کشید و به اتّفاقات آنروز اندیشید و چون خیلی خسته بود زود هم خوابش برد.پس از آن روزتا مدّتها امیر دیگرسالار را ندید و سالار هم با او تماس نگرفت ، امیر ماجرا را فراموش کرده بود,حتّی پولی را هم که باید به حسابش واریز میکرد تا اینکه سالار با او تماس گرفت واز او خواست تا در همان پارک سر قرار بیاید تا پولش را پس بگیردامیر چند دقیقه جلوتر سر قرار حاضر شد در حالی که سالار گفته بود ساعت چهار عصر خواهد آمد و وقتی آمد که ساعت دقیقا ًچهار بود.

ابتدا امیر از حال حمید جویا شد، سالار گفت:حمید دیگر به هوش نیومد. امیر واقعا ً ناراحت شد او احساس کرد دوست خود را از دست داده است.سالاربا اینکه هنوز هم عزادار حمید بود امّا کم کم میخواست به خود بقبولاند که حمید دیگر بازنخواهد گشت ، به امیر گفت: به هر حال از تو خیلی ممنونم گرچه آن عمل براش فایده ای هم نداشت ,امیر میان حرفش پرید و گفت:نه اینطور نیست ,حالا شما حداقل میدونید که هر کاری از دستتون برمی آمده برای او کردید.

بله حق با توست،ممنونم که کمکمون کردی,این پول هم حلالِ حلالِ ,مطمئن باش!

امیر نخواست چهره ی تازه گشوده شده ی سالار دگرگون شود برای همین پول را گرفت و در جیبش گذاشت و گفت: تو همین جا می مونی؟ سالار گفت:میخوام سر مزار حمید برم ، امروز پنج شنبه است.

خوشحال میشم با تو بیام اجازه هست؟

 بله,حتما ً، روح حمید هم از دیدن کسی که در آخرین لحظات عمرش براش کمک بزرگی کرده خوشحال می شه.

آن دو به طرف ماشین امیر میرفتند که پسربچّه ای با دوچرخه ناخواسته با امیر بر خورد کرد امّا سالار نگذاشت امیر به زمین بیافتد.

امیر با خنده گفت: این پارک چه داخل و چه خارجش اصلاً امن نیست .

سالار با جدیت خاصی گفت: بله ، همینطوره ،دیگه از این اطراف نگذر  تا هم از نظر جانی و هم از لحاظ مالی در امان باشی ، از طرفی هم از چنگ دزدهای دیو سیرتش در امان باشی!

ازشون خوشم اومده تازه می خوام تو چنگشون گرفتار بشم .

وقتی سوار ماشین شدند سالار رو به امیر گفت:نمی خوای پولها رو بزاری تو ماشین ، بهشت زهرا زیاد امن نیست  تازه همه دیوسیرتها هم مثل من فرشته خود نیستن تا از آشنایی با هاشون خوشحال بشی!

درسته حق داری.

 امّا وقتی خواست آنها را از جیبش در آورد فهمید پولها ، تازه علاوه بر آنها پولهای خودش هم نیستند. 

چیزی شده؟ 

نه پولهای خودم هست نه پولهایی که تو دادی!همین جا گذاشتم!

یعنی چی ؟ یادت باشه که من برگردوندم پس خودت گم کردی ،نمی خوای که پس دادن پولها رو حاشا کنی؟کاش امضایی ،چیزی میگرفتم!!

امیر با عصبانیت به سالار به خاطر پررویی هاش نگاه کرد و گفت: واقعاً که !

وبعد دوباره گفت:یعنی تو این چند قدم پولها چی شدن؟  

خوب برو کمی بگرد شاید همین اطراف افتاده باشند.  

درسته الآن بر میگردم.  

سالار کلافه از دستِ امیر گفت:کجا؟ 

باید این اطراف افتاده باشند.  

تو دیوانه ای؟حتّی اگر افتاده باشن هم امکان نداره برای تو باقی گذاشته باشن.  

منظورت چیهاز افتاده باشن؟تو این چند قدم کی به من دستبرد زد؟می فهمی چی می گی ؟خوب آدم های قماش خودتو می شناسی مگه نه؟

هم می فهمم چی میگم ، هم به قول تو آدمهای دزد رو خوب میشناسم ، هم از تو به خاطر پاکیت خوشم اومده و هم به خاطر این همه سادگیت بدم اومده!آدم ، پسر ، انسان ، چی بهت بگم ، خدا به دادت برسه!

چی میگی تو؟بزار برم دنبال پولهام بگردم.

لازم نیست ،خوش بین ِ من ،بیا بگیر.

چشم امیر با دیدن پاکت پول و بقیه پولهایش در دست ِ سالار از حدقه در آمد ، در ماشین را بست و به چشمهای سالار نگاه کرد و مات و مبهوت چیزی نگفت.

سالار با خنده ای جالب گفت: چیه ،از خوشحالی کُپ کردی؟مژدگونی یادت نره!آقای ساده ی ،پاک . از این به بعد با دمِ شیر بازی نکن ، این طرفها دیگه نبینمت ، فهمیدی چی گفتم؟

امیر دوباره به سالار نگاه دقیقی کرد و گفت :باور نمیکنم ، چطوری این کار روکردی ؟

همون موقع که نگذاشتم  زمین بیافتی !  

امکان نداره.  

مواظب پولهایت باش بیش از پیش!

امیردر حالی که پولها را می گرفت گفت:تو مطمئنی که پولها حلال هستن مگه نه؟ 

مطمئن باش,حلال ِحلال! شک نکن!!

تازه امیر فهمید سالار واقعا ً کیست!ولی یک جورهایی ته دل از او خیلی خوشش آمد،شاید به خاطر اینکه سالار پولها را پس داد ،چون حتی اگر پس هم نداده بود امیر امکان نداشت به او شک کند!اما چرا سالار پولها را پس داد؟

[ ۱۳٩۱/٢/٢۱ ] [ ۳:٤٧ ‎ب.ظ ] [ رها ]

هر روز برای آمدنت  دعا می کنیم و برای نیامدنت کارهای بسیار!!!!

[ ۱۳٩۱/٢/۱٩ ] [ ٦:٤۳ ‎ب.ظ ] [ رها ]

مردی آن است که آزاد باشی از این جهان

و خود را غریب دانی از آن

و در هر رنگی که بنگری وهر مزه ای که بچشی

دانی که به آن نمانی و جای دیگر روی

پس هیچ دلتنگ نباشی!!!

[ ۱۳٩۱/٢/۱٩ ] [ ٦:٠۳ ‎ب.ظ ] [ رها ]

زمانتان را برای خواندن یک رمان جذاب و متفاوت تنظیم کنید .

21 اردیبهشت در همین وبلاگ فصل اول رمان رفیق شفیق را مطالعه کنید و لذت ببرید وتا انتها با ما باشید!!

[ ۱۳٩۱/٢/۱۳ ] [ ٤:٤٠ ‎ب.ظ ] [ رها ]

عاشقانه های بسیاری برایت سرودم

شعرهای نابم را نثار تو کردم

خوابهایم را که ربودی ، هرگز پس نگرفتم

دلهره ای که با دیدنت در تمام وجودم می نشست را...

من همه ی آنها را دوست داشتم

شاید چون برای کسی نثار می شدند

که عشقش در تمام وجودم ریشه دوانده بود

تو نمی دانی ، تو نمی دانی و هر گز نمی دانستی

این من بودم که می مردم از دوریت و

آرزو می کردم دیدار دوباره ات را

تو که نمی دانی

آه ،چرا تو هیچ یک از این ها را ندانستی

چرا کسی جرأت نکرد این همه را به تو بگوید

چرا من فراموش شدم از ذهنت تا ابد

تا ابد...

 و تا ابد چه کسی حال مرا خواهد فهمید؟

و تا ابد که بار دیگر تو را با من خواهد دید؟

این بار دیگر تو واقعاً رفتی و چه تلخ بود رفتنت

چون دیگر انتظاری برای آمدنت نباید داشت

تو رفتی و چرا مراندیدی با چشمهای گریان؟

مگر من چه گناهی کردم ؟

آیا گناه من چیزی جز دوست داشتن است ؟

آیا این گناه نابخشودنی است ؟

اگر نابخشودنی است ،پس گناه تو چه می شود که دوست داشتنی هستی ؟

و چه غبطه ای در دل من خواهد مُرد !

و چه فغانی از دل بر خواهم کشید !

و تو چه می دانی ؟

آیا من باز هم به تو خواهم اندیشید ؟

آیا من توان فراموش کردنت را خواهم داشت ؟

آیا تو روزی خواهی فهمید که من چه کشیدم از این همه دوری؟

تو چه می دانی ؟

این را من خوب می دانم ...!

می دانم که باز هم به تو خواهم اندیشید

باز هم نام تو را صدا خواهم زد ،از ته دل

شاید هرگز باور هم نکنم تو رفتی

آری ...

من با هر بار گذر ناباورانه ات از کنارم ،تو را یاد خواهم کرد

به تو خواهم اندیشید

و دست برنخواهم داشت از این عشق پاک

آری ،تو نمی دانی اما کاش می دانستی

من تو را دوست دارم...

من تو را تا ابد دوست خواهم داشت.

[ ۱۳٩۱/٢/۱٢ ] [ ٤:٥٩ ‎ب.ظ ] [ رها ]

غریب ِ غریبِ غریبِ ! چه کسی درک خواهد کرد این غربت را جزتو؟

چه کسی به فریاد غربتِ تو در این سکوت ریاکارانه پاسخ خواهد داد جزمن؟

چه کسی تا اعماق غم و سختیهای چشمانت را خواهد دید جزمن؟

چه کسی تاب تحملِ این مکرها و حیله های آشنایان در پسِ فاصله های دور را خواهد آورد جزتو؟

چه کسی حرفهای تو را خواهد فهمید و هدفِ تمام هستی اش خواهد کرد جز من ؟

چه کسی...

من و تو در این جهان چه می کنیم که من بارانم و تو دریا!

من به حالِ آنها میگریم و تو اشکهای مرا با آرامش ، با تمام وجود می پذیری و با آرامش تمام خشم خود را در اعماق وجودت دفن می کنی

اما تو پس از من چه خواهی کرد و این دریای پهناور وجود خود را کجا جاری خواهی ساخت که هیچ چاهی را سراغ ندارم که تاب این دریای وسیع را داشته باشد .

من می روم و چاه سرریز می شود ،بیگانگان تا می توانند تو را خواهند آزرد ، تنها خواهی ماند و طعم تلخ ترین غربتها را با تمام وجود خواهی چشید اما دم بر نخواهی آورد .

تو ، غریبِ غریب ِ غریب ، چه کسی درک خواهد کرد این غربت را جز تو؟

[ ۱۳٩۱/٢/٤ ] [ ۳:٥٦ ‎ب.ظ ] [ رها ]

آنچه که در اعماق اقیانوسها می گذرد کسی نمی داند جز خدا، آنچه در اعماق زمین می گذرد فقط خدا می داند و بس ، از آنچه بر فراز آسمانها ،اوج فضا و بر روی کرات می گذرد فقط خداوند آگاه است و آنچه را که اکنون در اعماق قلب من می گذرد فقط خدا می داند و بس.

در قلبم آشوبی به پاست زیرا لحظه ی دیدار نزدیک است ، روزهای متوالی انتظار را به سختی پشت سر گذاشتم ،روزهایی که شوق دیدار و تلخی انتظار آنها  را به قرنهای ساکن تبدیل کرده اند، اما به خواست ِ خدا قرنها سپری شدند و من...

در انتظار دیدارت عشق وصف ناپذیرم که از ژرفنای قلبم به سویت زبانه می کشید وجودم را شعله ور ساخته است . مالامال از عشق دیدار توأم .هنوز هم باور نمی کنم که رویا نیست ،آیا خبر دیدار تو حقیقت است و من به حقیقت به دیدار تو نائل می آیم ؟

نمی دانم چه کنم ،لبهایم قاصر از سخن گفتن هستند و بالهای عشق و شورم نیروی پر کشیدن و رفتن به اوج آسمان را ندارند ، اما دلم پر می کشد و تمام عالمیان را از لحظه ی دیدار آگاه می سازد یقیناً ماه و خورشید به من حسادت می ورزند . خودم را گم کرده ام ،هر لحظه ای که سپری می شود توانم برای دیدارت کاهش می یابد اما امید محبتت قلبم را جلا می دهد و مرا مقاوم می سازد .

وضو می گیرم ،تا چشمانم توان دیدن روشنایی چشمانت ،لبهایم توان بوسیدن خاک پایت ،پیشانی ام توان سجده بر پاهایت، دستهایم توان چیدن یاس های عالم برایت ،فرق سرم توان فداشدن در راهت ،و پاهایم توان قدم برداشتن برای دیدارت را داشته باشند .

قلبم به شدت می تپد گویی تمام عالم از صدای تپش قلبم آگاهند .

پاهایم می لرزند وگویی با لرزش خود زمین را می لرزانند زیرا پاسخ این سؤال را نمی دانند که آیا من لایق دیدار تو هستم؟ آیا اینها حقیقت اند یا رویایی شیرین ؟

وقتی اولین قدم را بر می دارم قدم هایم می لرزند ،اما سعی می کنم دومین قدم را استوارتر بردارم ،ولی در دومین قدم تمام بدنم سست شده و به زمین می فاتم ، نه نمی توانم به سویت قدم بردارم ،خدایا جرأتی از درگاه لطفت به من عطا کن ، نه نمی توانم بر روی زمین راه بروم ،می خواهم پرواز کنم ،چون دیگر روحی در بدنم وجود ندارد و جسمی ناتوان برایم باقی مانده است ، روحم ، عشقم ، امیدم و توانم پیشتر به سویت پرواز کرده اند و این من هستم که با جسمی بی روح باقی مانده ام اما هنوز چیزی در وجودم برایم باقی مانده است که به من قدرت می بخشد و آن وضویی است که به پاهایم نیرو می دهد و به قلبم آرامش.

در هنگام دیدارت اشک در چشمانم حلقه می زند و چیزی نمی بینم ولی وقتی اشک هایم مانند جویباری از عشق بر گونه هایم جاری می شوند می توانم قامت زیبای معشوق را ببینم ، دیگر تاب ایستادن ندارم ،بر پاهایت می افتم وخاک زیر پایت را می بوسم ، چه معطر است ؟

مطمئنم از این که خاک زیر پای تو است به خود می بالد و قبل از ایستادن تو بر آن تمام گلهای خوشبوی عالم را در خود پرورش داده و عطر آنها را برای خود حفظ کرده است تا در درگاه تو شرمنده نباشد ،کاش من نیز به معطری آن بودم ، وقتی رخصت دیدار چهره ات فراهم میگردد نوری از وجودت شروع به تلألو می کند که قدرت و توان چشمانم را از من می گیرد وقتی چشمهایم را می گشایم حس میکنم که چشم هایم نابینا شده اند زیرا فقط تاریکی است و سیاهی مطلق ، اما وقتی به خود می آیم من هستم و عروس شب و حسادت من به آن و رویایی زیبا از سعادت دیدار ، اما هنوز دستهایم بوی خاک زیر پایت را می دهند همانند خاک زمین که هنوز هم به خود می بالد ، در این هنگام نیز فقط خداوند می داند در قلبم چه غوغایی به پاست همانطور که فقط او می داند اکنون در اعماق اقیانوس ها ، بر اوج فضا ،برفراز آسمانها ،در اعماق زمین و بر روی کرات چه می گذرد...

[ ۱۳٩۱/٢/٢ ] [ ٤:٥٢ ‎ب.ظ ] [ رها ]

برای رسیدن به بی نهایت باید مراقبم باشی !

این راه طولانی و پر خطر می تونه بدون اینکه دستت تو دستم و سایه ات بالای سرم باشه طی بشه ؟

تو اینو بهتر از هر کسی می دونی که من برای اینجا ساخته نشدم ، من برای هدف بزرگتری هستم ،کمکم کن تا بودنم هر آن ، هر لحظه ، از تو ، در راه تو و برای تو باشه .

یار و یاورم باش . تنهام نزار . خودت می دونی که تنهایی هرگز به تو نخواهم رسید.

[ ۱۳٩۱/٢/٢ ] [ ٤:۳٩ ‎ب.ظ ] [ رها ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

موضوعات وب
صفحات دیگر
امکانات وب
Untitled Document



صدایاب